ادوارد سعید و تبعید

حسین فراستخواه

به رغم دستاورد هایی که در علم و فرهنگ و ادب به واسطه تبعید در قرن بیستم حاصل شده، از نظر سعید تبعید به گونه ای جبران ناپذیر غیر دینی و به گونه ای تحمل ناپذیر تاریخی است و چون مرگ- منتها بدون رهایی غایی مرگ- میلیون ها انسان را از غذای سنت، خانواده و جغرافیا محروم کرده است. سعید چه می خواهد بگوید؟ او می گوید هرچند که بخشی از غنای ادبیات قرن بیستم را اشعار تبعیدیان به دوش می کشد اما باید توجه داشته باشیم که تبعید زیان هایی هم دارد و به قول خود او، خلاف آمد هایی را نمایان می کند که عمق و شدتی منحصر به فرد به آن تجسم و دوام بخشیده است. دغدغه سعید در بیان چنین مسئله ای بی تردید، «دغدغه هویت» Identity است و طرح مسئله نیز ضرورتا چالشی حقوق بشری است. تبعید ما را از هویت خویش دور می دارد و ناخودآگاه در ابعاد روانی و شخصیتی وجود ما رخنه کرده و از ما انسانی منزوی می سازد، انسانی که احساس بیگانگی و احساس دور بودن از موطن او را به شدت دلتنگ می کند. انسانی که صداها و نواهای دوران کودکی اش را دیگر نمی شنود، غذاهای سرزمین خود را دیگر نمی خورد و نمی تواند به دختران سرزمین خویش عاشق شود. این انسان از سنت های خویش محروم شده است. بنابراین سعید می گوید که باید به تبعید- عنوان مجازات سیاسی معاصر- به گونه دیگری نگریست: «باید اول از همه جویس و ناباکف را کنار گذاشت و به جای آنها به توده های غیر قابل شمارشی اندیشید که آژانس های سازمان ملل متحد به خاطرشان ایجاد شده اند. باید به فکر روستائیان پناهنده ای بود که هیچ امیدی به بازگشت به وطن ندارند و تنها چیزی که دارند، کارت جیره و شماره آژانس است.» او راست می گوید. پاریس هرچند که پایتخت معروفی است اما تبعیدی های گمنام بسیاری در آن سال های تنهایی اسفناکی را سپری کرده اند: ویتنامی ها، الجزایری ها، کامبوجی ها، لبنانی ها، سنگالی ها، پرویی ها… و دیگران.پس هرچقدر هم که تبعیدیان در ایجاد نوعی از هویت جمعی در قرن بیستم سهیم بوده اند، در یافتن روزنی به سوی هویت فردی خویش همواره راهی ناایمن را پیموده اند و بسیاری شان در بزنگاه های این راه پرنشیب خط سیر افق را گم کرده اند. یکی از اینان رشید حسین فلسطینی است که در این مقاله ذکری از او نیز رفته است. آری تبعید یک محاق است!و بعد سعید به رابطه ملی گرایی با تبعید می پردازد و آن را در قالب یک دیالکتیک هگلی مورد بررسی قرار می دهد. او با تشبیه ناسیونالیسم و تبعید به خدایگان و بنده هگل به تاثیرات متقابل این دو مفهوم اشاره می کند: «تمام ملی گرایی ها در مراحل آغازین خود از یک وضعیت دوری و بیگانگی ایجاد می شوند…» سپس با اشاره به مفهوم ملکه Habitus پی یر بوردیو می گوید: «ملی گرایی های موفق به موقع خود، حقیقت را انحصارا از آن خود می سازند و کذب و فرودستی را به بیگانگان نسبت می دهند…» در مرز میان «ما» و «بیگانگان» قلمرو پرمخاطره «عدم تعلق» قرار دارد. عدم تعلق نیز روی دیگر سکه محرومیت از هویت است. ملی گرایی مربوط به گروه ها است اما اثرات تبعید همواره بر فرد مترتب می شود. تبعید به نوعی احساس تنهایی و محرومیت ناشی از نبودن با دیگران در محل سکونت گروهی است. یک تبعیدی همیشه حس طفیلی بودن دارد، یک مهمان ناخوانده که هیچ تناسبی با فرهنگ و رسوم و باورها و رفتارهای اجتماعی تبعیدگاه خویش ندارد. به او همیشه با نگاه غریبه و «دیگری» نگریسته می شود. از نظر پلیس او همیشه در مظان اتهام است. پناهندگان و تبعیدیان از اولین مظنونین جرایم عمومی هستند. چه کسی تاب تحمل این را دارد که عمری مورد سوءظن همگان باشد. حتی همسایه نیز به او به چشم یک «بیگانه» نگاه می کند. مسلم است که در چنین وضعی حق آرامش روانی نیز از فرد سلب می شود. فکر می کنم اکنون این پرسش تقریبا در ذهن شما نقش بسته باشد که اساسا آیا تبعید مجازات «مناسبی» است یا متعلق به دوره های پیشین حیات بشر است و چون شکنجه و اعدام باید از گردونه کیفرها خارج شود؟به هر رو نمی توان به آسانی منکر این قضیه شد که تبعید از غم انگیزترین سرنوشت ها است. به قول سعید همیشه میان ایده تبعید و وحشت از جذامی بودن، نجس اجتماعی و اخلاقی بودن، یک پیوستگی و اینهمانی برقرار بوده است. به نظر می رسد در روزگار نو، تبعید از حالت فردی به کل اجتماع نیز تعمیم یافته به نحوی که ما «جوامع در تبعید» هم سراغ داریم. (نمونه فلسطین) گاه نیز جنگ و گرسنگی و بیماری باعث خروج جمعی انسان ها از موطن شان شده است. (نمونه ارامنه بعد از تهاجم ترک ها)تبعیدی در یک حالت برزخ زندگی می کند، نه کاملا یکپارچه در مکان جدید و متعلق به آنجا است و نه کاملا از بند مکان قدیم آزاد شده است و همین مسئله، تبعید را تا حد یک مجازات ضدانسانی به پایین می کشد. آیا نباید به فکر تمهیدی برای لغو مجازات تبعید بود؟ در ظاهر امر، تبعید مجازاتی است که نه چون مجازات مرگ حاوی ترس و دردی عمیق باشد و نه مجازاتی بسان زندان است که بیم محرومیت از آسمان و انسان ها و روزنامه ها در آن نهفته باشد. تبعید در ظاهر خود نه پلشتی های شکنجه را دارد و نه اضطراب کار اجباری و هم قطار شدن با جانیان را. تبعید پیوند فرد را با سرزمین خویش می گسلد. همیشه این نگرش هم هست که آسمان همه جا آبی است. اما در درون خویش، تبعید، خلایی دهشتناک است. غربت و فراق دست کمی از زندان ندارد. تبعید یک وضعیت وجودی گسسته است. تبعیدی از ریشه های خود، سرزمین خود و گذشته خود جدا شده و در جایی دیگر رها می شود و بعد باید تازه آغاز کند به ساختن یک زندگی نو و دوباره و چه چیزی دشوارتر از این؟

سعید دیدگاه جالب دیگری هم دارد. او با اشاره به قضیه فلسطین می نویسد: «… چه چیزی می تواند سازش ناپذیرتر از تعارض میان یهودیان صهیونیست و اعراب فلسطینی باشد؟ فلسطینی ها احساس می کنند که تبعیدی های شهره آفاق، یعنی یهودیان، آنها را تبدیل به تبعیدی کرده اند. اما فلسطینی ها هم این را می دانند که حس هویت ملی خودشان در محیط اجتماعی _ فرهنگی تبعید پرورش یافته است…» اینجا اتفاق شگفت انگیزی می افتد: تبعید شدن توسط تبعیدی ها، دلیلی بر مدعای فوکو و نیز تئوری دیرینه غلبه حاشیه بر متن. اکنون هم فلسطینیانی که در حاشیه قرار گرفته اند، روزی به متن هجوم خواهند آورد. آنان چه کسانی را تبعید خواهند کرد؟تبعید نیاز انسان به ریشه دار بودن و احساس هویت کردن را نفی می کند. همه انسان ها حق دارند آزادانه در جهان بروند و بیایند و نیز محق اند که در موطن خویش بزیند و بمیرند و سرانجام این پرسش باقی می ماند که تبعید به رغم این همه فشار روحی و روانی که بر فرد مترتب می کند، چگونه از سویی دیگر عامل شکوفایی استعدادها و توانایی ها می شود؟ ویکتور هوگو، جیمز جویس، تئودور آدورنو، ولادیمیر ناباکف، ایوان تورگنیف و دیگران چگونه در پس پشت آوار تبعید، چونان ققنوسی از خاکستر زاده شدند؟ این پرسشی است که در کنار پرسش دیگر «تبعیدی چگونه حق خود را می تواند بازستاند؟» برای من همچنان با پاسخ های مبهم و گنگ باقی مانده است.

منابع:

۱- ادوارد سعید و… دیگران (۱۳۸۴)، چالش های حقوق بشر، ترجمه فروغ پوریاوری، آگه، تهران.

۲- سعید، ادوارد (۱۳۸۲)، نقش روشنفکر، ترجمه حمید عضدانلو، نی، تهران.

مطالب مرتبط