چهره گمنام انقلاب مشروطه

زنده یاد سعید سلماسی

 یعقوب رجبی

 

لئو تولستوی نویسنده بزرگ روسیه بر این اعتقاد است که یک مورخ نباید همواره در بررسی تاریخ چهره های برجسته را موضوع کار خود قرار دهد، بلکه بایستی چهره های معمولی و گمنام تاریخ را هم مدنظر داشته باشد. در کشور ما وقتی صحبت از آذربایجان و نقش آن در انقلاب مشروطه می شود، بیشتر نام سرداران بزرگی چون ستارخان و باقرخان مدنظر قرار می گیرد؛ در صورتی که هستند چهره های گمنام بزرگی در انقلاب مشروطه آذربایجان که خدمات ارزشمندی از خود به جای گذاشته اند اما گمنام و مظلوم مانده اند.در جریان خیزش آذربایجان در انقلاب مشروطه چهره های برجسته ای در کنار ستارخان و باقرخان در جهت حاکمیت مشروطه کوشیدند؛ اما گمنام مانده اند و کمتر در تاریخ ایران معاصر مطرح شده و می شوند. یکی از این چهره های گمنام سعید سلماسی است که در این مقاله زندگی، افکار و اقداماتش در راه مشروطیت مورد بررسی قرار می گیرد.

• آشنایی با افکار آزادیخواهانه

انقلاب سال ۱۹۰۵ میلادی روسیه در روند بیداری مردم آذربایجان و گیلان تاثیر فراوانی داشت. رابطه بازرگانی تجار آذربایجان با قفقاز از یک سو و از سوی دیگر رفت و آمد و ارتباط روشنفکران آذری با تفلیس و باکو و دیگر مناطق قفقاز موجب رشد و آگاهی مردم آذربایجان شده و آنها را به سمت و سوی مشروطه خواهی سوق داد.

اجداد و پدر سعید همواره در کار تجارت و بازرگانی بودند. آنها در روسیه به تجارت و ملک داری می پرداختند. سعید در ابتدای جوانی برای دیدن پدر به شهر بادکوبه رفت. در مدت اقامت در آنجا با برادران «اوروج اوف» که انتشاراتی در شهر بادکوبه دایر کرده بودند و به انتشار کتب ادبی، تاریخی و سایر علوم می پرداختند آشنا شد. زندگی در یک فضای فکری و فرهنگی موجب رشد فکری سعید شد. وی بعد از مدتی به همراه یکی از بستگانش به سیر و سیاحت در شهرهای مختلف روسیه پرداخت تا آنکه گذارش به شهر تفلیس افتاد. بنا به نوشته اسماعیل امیرخیزی: «در این شهر بود که سوزی در دل و شوری در سرش افتاد.»۱

همواره در طول تاریخ پدیده مهاجرت در روند بالندگی و تکامل انسان ها نقش حیاتی داشته. به گفته توین بی بیست و نه تمدنی که در طول تاریخ شکل گرفته ریشه در مهاجرت دارند. این مهاجرت به روسیه بود که سعید را به یک انسان پرشور و عاشق به وطن تبدیل کرد.

دگرگونی فکری ای که در سعید ایجاد شده بود باعث شد تا در مراجعت به ایران اسباب و لوازم یک چاپخانه سربی را با خود به تبریز بیاورد. او طی زندگی در قفقاز با اندیشه های آزادیخواهانه افرادی چون ولتر، روسو و… که اعتقاد داشتند حاکمیت از آن مردم است آشنا شده و پی به عقب ماندگی کشور ایران برده بود. او می دانست که ساختار حکومت قاجار عقب مانده و قبیله ای است. همچنین آگاه بود که فرهنگ حاکم بر ایران زمانه اش، سنتی و عقب مانده است و علم و صنعت در کشورش جایی ندارد.

سعید راه نجات کشور ایران را در محو حکومت استبدادی قجری و حاکمیت مشروطه می دانست. او برای تحقق آرمان هایش کار فرهنگی را در جهت توسعه و آگاهی مردم از واجبات می دانست و بر این اعتقاد بود تا مردم آگاه نشوند هیچ حرکت و دگرگونی ای در کشور صورت نخواهد گرفت. در این راستا بود که در بازگشت به تبریز فعالیت فکری خود را آغاز کرد. وی با کمک یکی از دوستانش که محمدعلی مطبعه چی نام داشت چاپخانه ای سربی را که با خود از روسیه آورده بود، در یکی از مغازه های تبریز دایر و کار فرهنگی، فکری خود را آغاز کرد. او جوانی شجاع و سخنور بود و با نطق های آتشین و مهیج خود مردم تبریز و سلماس را به قیام دعوت می کرد. او سری پرشور داشت و همواره صحبت از انقلاب می کرد.

با به توپ بسته شدن مجلس و حاکمیت استبداد صغیر بر ایران، سعید راه مهاجرت را در پیش گرفت و به استانبول رفت. در مدت اقامت در استانبول با حزب جوانان «اتحاد ترقی» آشنا شد. این آشنایی افکار وی را هرچه بیشتر دگرگون ساخت.

وقتی استبداد صغیر محمدعلی شاهی به پایان رسید و انقلاب مشروطه در مرحله دوم حرکت خود را آغاز کرد سعید به اتفاق خلیل بیگ عموی انورپاشا و بیست نفر از جوانان روشنفکر در سال ۱۳۲۷ قمری به آذربایجان آمدند و به مجاهدین مشروطه پیوستند.

در قریه سعدآباد یا سعیدآباد که در پنج کیلومتری شرق خوی قرار داشت اردویی از مجاهدین تحت ریاست مرحوم ابراهیم آقا تشکیل یافته بود. در طرف مقابل مجاهدین مشروطه در یک فرسخی سعدآباد قریه ای بود به نام «حاشیه رود» یا «هشرود» که محل استقرار قوای مستبدین بود و گاه گاهی برخوردهایی در بین دوطرف روی می داد.

در همین ایام سعید و چند تن از یارانش که از افراد حزب اتحاد ترقی استانبول بودند به اردوی مجاهدین مشروطه به رهبری ابراهیم آقا پیوستند.

شب ۱۶ صفر مجاهدین به دستور ابراهیم آقا به مستبدین که در هشرود مستقر بودند، حمله برده، جنگ سختی بین دوطرف درگرفت. در این نبرد سهمگین سعید با صدای بلند مجاهدین را به مقاومت فرا می خواند. سرانجام مجاهدین پیروز میدان بودند اما هفت تن از یاران خود را از دست دادند که در میان هفت نفر یکی هم سعید بود.

کشته شدن سعید موجب تاثر تمامی آزادیخواهان شد. او انسانی وارسته و میهن پرست بود اسماعیل امیرخیزی در کتاب قیام آذربایجان و ستارخان در مورد شخصیت سعید می نویسد: «…مرحوم سعید را جوانان آزادیخواه سلماس از ته دل دوست می داشتند، تا زنده بود غالب سوگندهای ایشان به جان سعید بود و بعد از مرگش به روح او.»۲

به هر صورت رستاخیزی که در زندگی سعید ایجاد گردید موجب شد تا بنا به نوشته دکتر پولاک اتریشی به وطن پرستی بی همتا۳ بدل شود. او به ایرانی آموخت هجرت، آگاهی، وطن پرستی و آزادیخواهی فلسفه زندگی است. چنان که با دلی سوزناک درباره وطن این چنین سرود:

بازم توئی؟ فدای نگاه ملول تو

گل ای مدام گریه و افغان دیدن وطن

بی خواب و بی حضوری چشمان حسرتت

ایلر لیال عشقمی بر باد ای وطن

آهی که از درون من آید معانیش

مقصود مز خلاص وطن در وطن وطن ۴

روانش شاد.

پی نوشت ها:

۱- اسماعیل امیرخیزی، قیام آذربایجان و ستارخان، انتشارات کتابفروشی تهران،، ۱۳۳۹ ص ۳۰۸.

۲- همان، ص ۳۰۹.

۳- علی رضاقلی، جامعه شناسی نخبه کشی، نشر نی، چاپ دهم، ۱۳۳۷ تهران، ص ۱۱۲.

۴- امیرخیزی، پیشین، ص ۳۱۰.

مطالب مرتبط