نقش تئوری و جایگاه آن در پژوهش اجتماعی

فرزانه معززی خنده روی یزدی[1]

چکیده:

این مطالعه جایگاه تئوری در پژوهش های اجتماعی را مورد تجزیه و تحلیل قرار خواهد داد و تئوری یا نظریه مسئله اصلی تحقیق است.همان طور که میدانیم هدف علوم اجتماعی توصیف و تبیین رضایت بخش پدیده های اجتماعی است و در این ارتباط نظریات ابزار قدرتمندی محسوب می شوند.نظریات در تلخیص دانش موجود،مفهوم سازی،رده بندی پدیده های اجتماعی و جهت دهی به نظام علمی نقش مهمی ایفا میکند،به همین دلیل توسعه نظریه یکی از اهداف عمده پژوهش های علوم اجتماعی محسوب میشود.

کلمات کلیدی:

تئوری

مقدمه:

شناخت نظریه علمی در هرکدام از رشته های علوم،مستلزم دریافت و شناخت مفاهیمی از قبیل«علم»،«شناخت علمی»،«شناخت متعارف»،روش علمی و …است .این مفاهیم به مثابه ابزار و اجزاء اولیه تشکیل هر نظریه علمی به شمار میرود.به همین دلیل است که هر شرحی از نظریات جامعه شناختی مستلزم پیوست و مقدمه ای در باب تعریف آن میباشد.فلاسفه و دانشمندان برای آگاهی از حقایق و واقعیت های جهان هستی و کشف حقیقت پدیده ها به منابع و مبانی مختلفی متوسل شده اند:عده ای عقل را به وسیله استدلال و برهان،عده ای تجربه را به وسیله حواس،عده ای قلب و دل را به وسیله تزکیه آن،عده ای وحی را از طریق کتب آسمانی و عده ای هم همه اینها را منبع شناخت دانسته اند.تا قبل از رنسانس عقل گرایی سنتی عمدتا بر پایه روش ارسطویی به عنوان مبنای شناخت تلقی میشد.ولی بعد از رنسانس نهضت جدیدی علیه عقل گرایی سنتی آغاز شد که تجربه و آزمایش و مشاهده را به عنوان مبنای کار پذیرفت.بعد ها رویکرد های دیگری نیز اضافه شد که هرکدام از این دیدگاهها طرفدارانی داشته و دارد،ولی نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که میزان درستی هر یک از آنها بستگی به در جه اعتبار و درستی ابزار شناخت این دیدگاهها دارد که در ادامه مطالب به آنها اشاره خواهد شد(حافظ نیا،5:1384)

پرسش اساسی مطرح شده نیز که این مقاله درصدد پاسخ به آن میباشد جایگاه و نقش تئوری در پژوهش اجتماع در سه رویکرد اصلی  میباشد.

ادبیات پژوهش

تناسب نظریه ها[2]و روش ها[3]

رشته های علمی برای متمایز کردن خود از سایر  رشته ها از معیار روش شناختی استفاده کرده اند.یکی از نمونه های این امر استفاده از آزمایش به مثابه روش روان شناسی و پیمایش به منزله روش اصلی جامعه شناسی است.در فرایند تاسیس و استقرار یک رشته علمی،روش ها به مرجع بررسی تناسب افکار و موضوعات برای تحقیق تجربی بدل می شوند.در این مورد گاهی توصیه میشود که از مطالعه پدیده هایی که نمی توان آنها را با روش هایی مانند آزمایش یا پیمایش مطالعه کرد،پرهیز شود.گاهی شناسایی و ایزوله کردن کامل متغیرها ممکن نیست،از این رو نمی توان آنها را در چهار چوب طرح های آزمایشی جای داد.بیشتر پدیده ها را نمی توان به صورت منفرد تبیین کرد و این امر ناشی از پیچیدگی آنها در واقعیت است.اگر بنا باشد که تمامی مطالعات تجربی صرفا بر مبنای الگوی صریح روابط علت و معلولی طراحی شوند،تمامی موضوعات پیچیده را باید کنار بگذاریم.آن چه در این جا مهم است این است که موضوع مورد مطالعه تعیین کننده روش است و نه عکس آن.

(فلیک،16:1391

مناسب بودن روش ها به منزله یک اصل:

بحث بر سر تحقیق کیفی یا کمی،که در ابتدا رویکردی معرفت شناختی و فلسفی داشت،به شکل فزاینده ای به سمت سوال از تحقیق در عمل مانند سوال از مناسب بودن این روش ها در یک موقعیت خاص تغییر جهت  داده است.ویلسن می گوید که «رویکردهای کیفی و کمی بیش از آن که رقیب یکدیگر باشند مکمل هم هستند و اتخاذ یک روش خاص باید بر پایه مشکلات و مسائل واقعی تحقیق که با آن ها روبه رو هستیم ،صورت پذیرد»چنین تصمیمی باید مبتنی بر تناسب روش انتخابی با موضوع مورد مطالعه و سوال های تحقیق باشد(فلیک،46:1391)

روش شناسی و علوم اجتماعی:

چیزی که تحقیقات علمی را از غیر علمی جدا و امکان تمیز تحقیقات علمی را فراهم میکند،روش هایی است که در تحقیقات به کار میرود.روش ها و تکنیک های تحقیق در علوم اجتماعی،با گذشت زمان ،دچار تغییر و تحولات بسیاری شده و به تدریج به سمت کمال پیش رفته اند،که درک عمیق این تحولات بدون ارجاع به تئوری ها و مهم تر از آن،دقت در شکل گیری و گسترش روش شناسی های علوم انسانی امکان پذیر نیست.تحقیقات علمی دارای سه عنصر اساسی«روش شناسی[4]»،«تئوری[5]»و«روش[6]» هستند که ارزیابی هویت،روایی و پایایی آنها براساس همین عناصر می باشد.طی سی سال گذشته،تحقیقات علوم اجتماعی تحت رویکردهای مختلف روش شناسی سعی در کسب شناخت از پدیده ها براساس تئوری های مختلف نموده اند،تئوری های مسلط در تحقیقات ،ضمن رجوع به اصول روش شناسی خود و انتخاب روش ها و متد های سازگار با آن اصول سعی در تعریف مفهومی پدیده ها،طراحی ابزار سنجش،گردآوری داده ها و نهایتا تفسیر یافته ها در چارچوب مفهومی خود دارند.میزان اعتبار و صحت تحقیقات در ارزیابی و تحلیل رویداد ها می تواند بیانگر کارایی تئوری ها باشد که این تئوری ها متاثر از روایی اصول روش شناسی های آنها و بالطبع روش های تحقیق مناسب خواهد بود.بنابراین سه عنصر تئوری،روش شناسی و روش هر سه در تحقیق علمی نقش اساسی را به عهده دارند.تئوری را میتوان چارچوب منطقی ای دانست که محقق جهت درک جهان به خدمت میگیرد.در تئوری نگرش به هستی و نحوه آشکار نمودن پیچیدگی های آن توجه می شود.در هر تئوری،ابزار یا روش هایی وجود دارند که جهت گردآوری و تحلیل داده ها مورد استفاده قرار می گیرند که به آنها اصطلاحا روش های تحقیق می گویند.روش شناسی خود یک مدل منطقی است که در آن اصول تئوریک برای هدایت تحقیقات براساس تئوری حاصل ارائه و هویت تئوری،مسیر حرکت و چگونگی استفاده از ابزار های تحقیق،توسط روش شناسی حاکم بر تحقیق تعیین می شود.(ازکیا،92:1382)

دست یابی به هدف های علم یا شناخت علمی میسر نخواهد بود،مگر زمانی که با روش شناسی درست صورت پذیرد،از دیدگاهی ،روش شناسی مطالعه منتظم و منطقی اصولی است که تفحص علمی را راهبری می کنند.

روش و ویژگی های آن:

بدین ترتیب،می توان گفت،در بین شیوه های گوناگون شناخت،شیوه های علمی مطمح نظر ماست و چنین شیوه هایی جز با اتخاذ روش هایی دقیق میسر نیست.چنان  که گفته شد روش شناسی به نوعی فلسفه یا بینش در راه قوام روش ها اطلاق میشود.حال ببینیم روش چیست و ویژگی های اساسی آن کدام است:

الف: رنه دکارت[7] در اثرش« گفتار در روش»،روش را راهی می داند که به منظور دستیابی به حقیقت در علوم باید پیمود.در عرف دانش،روش را مجموعه شیوه ها  و تدابیری دانسته اند که برای شناخت حقیقت و برکناری از لغزش به کار برده می شوند،به طور دقیق تر،روش به سه چیز اطلاق می شود:

-مجموعه طرقی که انسان را به کشف مجهولات و حل مشکلات هدایت می کنند.

-مجموعه قواعدی که هنگام بررسی و پژوهش واقعیات باید به کار روند.

-مجموعه ابزار یا فنونی که آدمی را از مجهولات به معلومات راهبری می نمایند.

بدین قرار ملاحظه می شود روش لازمه دانش است و هیچ دانشی بدون روش قابل تصور نیست،اعتبار دستاورد های هر دانش نیز به ایقان روش یا روش هایی وابسته است،که در آن مورد استفاده قرار گرفته است.(ساروخانی،24:1388)

روش شناسی های غالب در علوم اجتماعی:

روش شناسی های غالب در علوم اجتماعی که توسط اجتماعات اندیشمندان در دهه های 60 و70 میلادی مورد پذیرش قرار گرفته اند،عبارتند از:

-روش شناسی اثباتی[8]

-روش شناسی تفسیری[9]

-روش شناسی سیستمی[10](ازکیا،92:1382)

در مجموع سه نوع بینش را میتوان برشمرد:

1)بینش آنان که همه دانش ها را یکی می دانند

2)بینش آنان که بر افتراق مطلق دانش های طبیعی و انسانی از روزنه روش تاکید می ورزند

3)بینش آنان که دیدی دیالکتیک و تلفیقی دارند(ساروخانی،27:1388)

گروه اول:روش شناسی اثباتی

روش شناسی اثباتی ادعای به کار گیری روش های علوم طبیعی را در علوم اجتماعی دارد. اصحاب روش شناسی اثباتی معتقدند که فقط یک منطق علمی وجود دارد که آن منطق علوم طبیعی است؛بر این اساس ،تفاوت علوم طبیعی از علوم اجتماعی به جدایی علوم اجتماعی و موضوعات آن بر می گردد.علوم اجتماعی اثباتی به منزله مجموعه سازمان یافته از روشی است که درصدد ترکیب منطق قیاس با مشاهدات تجربی دقیق از رفتار فردی جهت کشف و تایید قوانین محلی احتمال،برای پیش بینی الگوهای عمومی از رفتار انسان می باشد.از نظر اصحاب نحله روش شناسی اثباتی،تحقیقات علمی ابزاری جهت مطالعه و شناسایی وقایع اجتماعی از طریق ارتباط درونی آن وقایع هستند.

از طریق تحقیقات میتوان قوانین علمی عام را کشف،تبیین و ارائه نمود.معرفت از وقایع و قوانین اجتماعی مزبور به آنها ،اجازه کنترل و پیش بینی رویدادها را به محقق می دهد.بر این اساس ،چگونگی کارکرد پدیده ها در جهان،کنترل و پیش بینی آنها را فراهم میکند.در این راستا اگر چه پیچیدگی ها و ابهامات روشن شده و طریق رفع معضلات نیز ارائه می شود،تئوری ها و نظریات نیز مورد ارزیابی و بررسی علمی قرار میگیرند.(ازکیا،92:1382)

همان گونه که اشاره شد روش شناسی اثباتی دارای شاخه های متفاوتی میباشد.به منظور درک بهتر روش شناسی اثباتی در زیر به اختصار به برخی مکاتب مهم میپردازیم:

اثبات گرایی[11]:

اثبات گرایی عبارت است از رهیافت فلسفی.یک نظریه یا نظام مبتنی بر این دیدگاه ،بر آن تاکید دارد که هم در دانش های طبیعی و هم در دانش های انسانی،تجربیات و پردازش منطقی و ریاضی آنها تنها سرچشمه اطلاعات درست به حساب می آیند.(ساروخانی،30:1388))

بنا بر این دیدگاه،کوشش هایی مبتنی بر کشف و شهود[12] و درون کاوی[13] در راه شناخت مطرودند،پس در برابر مکتب هایی چون ،پدیدارشناسی[14]،تاویل گرایی[15]،تفهمی[16] و به طور کلی هر مکتب یا آیینی قرار می گیرد که بر ابعاد کیفی،ذهنی و نسبی پدیده های اجتماعی تکیه کنند و یا با شیوه هایی چون درون بینی،درون نگری، و یا حتی مشاهده همراه با مشارکت به کار پژوهشی پردازند.از آنچه گذشت،به خوبی بر میاید که این مکتب در پی اندیشه یکی از بانیاش،اگوست کنت ،پدید آمد که در آغاز ،جامعه شناسی را فیزیک اجتماعی می خواند عنوانی که معمولا هر محقق جوانی را نیز جاذب است.خطوط اصلی این اندیشه در برابر دانشمندانی چون دیلتای که بر تمایز اساسی بین پدیده های روانی یا انسانی اجتماعی و پدیده های طبیعی تاکید می ورزیدند،قرار میگیرد.بالاخره این مکتب در مخالفت محض با تمامی آنانی است که بر کشف و شهود اتکا نمایند.اگوست کنت ،به عنوان یکی از مهمترین بانیان این مکتب،خود این اندیشه را از کندرسه[17] اخذ نمود.او بر این عقیده بود که علوم انسانی باید بر پایه علوم طبیعی بنیان یابد و به دقت آن علوم دست یازد.به نظر کنت امر مثبت دارای 5 صفت است:واقعی بودن،قطعی بودن،سودمند بودن،دقیق بودن و آلی بودن.(ساروخانی،31:1388)

بنابراین مشخصه این رویکرد که به علوم اجتماعی به مثابه علوم طبیعی مینگرد عبارت است از:تبیین و پیش بینی رفتارها،پدیده ها و پیگیری های عینی.تحقیقی که این شیوه را در بررسی خود به کاری گیرد نتیجه ای درست،دقیق و قوانینی جهان شمول درباره رفتار انسانی به دست میدهد..(ازکیا،94:1382)

ویژگی های اساسی:

در مجموع از خلال اندیشه های بانیان اثبات گرایی خطوط اصلی آن بدین قرار بدست می آید:

-حقیقت جز در علوم تجربی نیست و جز از طریق آن بدست نمی آید.

-روحیه اثباتی به معنای گستردن دانش دقیق اجتماعی بر پایه شیوه های دقیق و عینی علوم طبیعی است.

-در تبیین پدیده های اجتماعی-انسانی باید قبل از همه،اندیشه را از هر نوع تبیین غیر علمی بر مبنای خرافات خالی کرد.

-اندیشه به حقیقت دست نمی یابد،مگر از طریق تجربه و کوشش در شناخت روابط ثابت بین پدیده ها(ساروخانی،32:1388)

اثبات گرایی منطقی[18]:

تازه ترین صورت اثبات گرایی،اثبات گرایی منطقی است که از طریق گروه موسوم به حلقه وین مطرح شده است.طرفداران این نحله معتقدند که معنای گزاره های وجودی،منشا تجربی دارد و این منشا تجربی را می توان به طور قطعی یا با تحلیل منطقی نشان داد.اثبات گرایی منطقی مدعی است،هم تحلیل منطقی  و هم مشاهده تجربی اجزای لازم برای روش کشف علمی را داراست.اساس اثبات گرایی منطقی را می توان این گونه تشریح کرد:روند کشف علمی یا مشاهده ناتمام یا تجربه حسی شروع می شود.چنین مشاهداتی با فرضیه های اولیه فرموله شده و این فرضیه ها از طریق تحلیل منطقی به نظریه های کلی میرسد.سپس این نظریات را با استفاده از روش های مناسب مشاهده به محک آزمایش میگذارند تا پیامدهای مستمر در آنها اثبات شود.اگر بتوان با استفاده از این آزمون ها یک نظریه را اثبات کرد،می توان گفت آن نظریه پذیرفتنی است.در غیر این صورت باید آن را کنار گذاشت.اگر یک نظریه ادعای علمی بودن کند،باید از نظر صحت و سقم قابل امتحان باشد.(ازکیا،94:1382 )

این مکتب توسط دانشمندانی چون برگمن[19]،فرانک[20] وفایگل[21] بسط یافت.

واینبرگ،هدف از این کوشش های جدید را در چارچوب این مکتب چنین اعلام می دارد:«هدف تعیین بنیانی مطمئن برای دانش بود،با اتخاذ روشی مبتنی بر تحلیل منطقی تمامی مفاهیم و گزاره ها.با در نظر گرفتن آئین های اساسی این مکتب که بر پایه آنها،گزاره های اساسی تنها از استنتاج تجربی منبعث می شوند و این استنتاج با تحلیل منطقی نشان داده می شود.»

 

تجربه گرایی[22]:

تجربه گرایی هم دلالت بر دسته ای از نظریه ها دارد و هم به معنای شیوه اقدام(خواه در علم،تحقیق،یا فعالیت علمی)است.بین دو مفهوم فوق الذکر پیوند نزدیکی وجود دارد به طوری که تجربه گرایی به عنوان شیوه عمل چنان است که با نظریه تجربه گرایی هماهنگ بوده یا از طریق آن تایید می شود(ازکیا،95:1382)

تجربه گرایی توسط دانشمندانی همچون فرانسیس بیکن[23]،توماس هابس[24]،جان لاک[25]،جرج برکلی[26]،دیوید هیوم[27]،جان استوارت میل[28]،ارنست ماخ[29] و برتراند راسل[30] پایه گذاری شد.این مکتب از آغاز دوره رنسانس همزمان با عقل گرایی سنتی و در مقابل آن شروع و گسترش یافت و برخلاف عقل گرایی که تفکر عقلایی و سطحی را وسیله اصلی دستیابی به شناخت می دانست،به مشاهده و آزمایش و یا به عبارت دیگر تجربه،ارزش بیشتری قایل بود و به جای تفکر قیاسی ،بر تفکر استقرایی تاکید داشت.فرانسیس بیکن که بنیان گذار مکتب تجربه گرایی است،معتقد بود که شناخت واقعی،شناخت ناب است،بدون پیشداوری ها و تفکرات،که ما مایلیم با تجربه خالص مخلوط کنیم،انسان را آن اندازه از نظم طبیعت می توان آگاه نمود که مشاهدات او به وی اجازه می دهد ولی بیشتر از آن نه می داند و شایسته دانستن آن است.علوم اجتماعی باید علوم طبیعی را سرمشق قرار داده و تنها به شرح و تحلیل یافته های تجربی بپردازد و از طریق آنان به مجموعه کلی تری از شناخت(تئوری) دست یابند.

نظریه تجربه گرایی یا بر اهمیت تجربه یا بر اهمیت استثنایی و انحصاری آن تاکید می کند.از این حیث تجربه گرایی مورد تایید بسیاری از دانشمندان جدید قرار گرفته است.نظریات و اصول مربوط به تجربه را در کل می توان به دو صورت فرمول بندی نمود:

الف)از لحاظ تکوینی

ب)از لحاظ منطقی.

فرمول بندی تکوینی  تاکید دارد سرچشمه یا الگوی نخستین هر نظریه و هر انتزاعی ،در تجربه نهفته است.

فرمول بندی منطقی،مبادی و سرچشمه ها را قابل بحث نگاه می دارد و صرفا بر این نکته پای میفشارد که حکم نهایی راجع به اعتبار هر امر باید از طریق تجربه یا آزمایش صادر شود.(ازکیا،96:1382)

هر دو مکتب معتقدند واقعیاتی در جهان اجتماعی وجود دارد که ما می توانیم آنها را کشف نماییم بنابر این محققان این دو مکتب،محقق را جدا از جهان اجتماعی می دانند و معتقدند که باید از ابزار های دقیق گردآوری داده ها استفاده نمود.یک جهان بیرونی وجود دارد که محقق می تواند داده های آن را به دست آورد و قادر است این داده ها را مستقل از تفاسیر مردم مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد.بولمر به طور خلاصه روش تجربه گرایی را این گونه تعریف میکند:واقعیات خود سخن می گویند(ازکیا،97:1382)

رفتارگرایی[31]:

ویژگی اصلی رفتارگرایی که بیشترین رشد را در روانشناسی آمریکا داشته است عبارتند از:

الف)توجه به بررسی یادگیری و شناخت در انسان و دیگر حیوانات

ب)تاکید بر اهمیت تعریف عملیاتی مفاهیم یعنی تعریفی که مشاهدات مورد نیاز برای شناخت موضوع مورد تعریف را مشخص میکند

پ)کم بها دادن به مفاهیمی که بر فرایندهای ذهنی و درون ذهنی دلالت می کند

ت)ترجیح تحقیقات مبتنی بر تجربه آزمایشگاهی و بالاخره

ث)کاربرد واژه رفتار برای اشاره به گفتار و نیز فرایندهای درونی مانند اندیشمندان و همچنین برای اشاره به اعمال آشکار و خارجی

واتسون[32] و اسکینر[33] از پیشگویان این رویکرد هستندواتسون در مورد نحوه مطالعه در این مکتب میگوید:بگذارید موضوع علم خود را تنها به آنچه می توان مشاهده کرد محدود کنیم و قوانینی وضع کنیم که فقط مربوط به امور مشاهده شدنی باشند (ازکیا،97:1382)

پس رفتارگرایان اندیشه و بینش کسانی را شامل میشود که به وقایع عینی تاکید کردند و در صدد شناخت پدیده های انسانی همانند پدیده های جهان طبیعت برآمدند.(ساروخانی،28:1388)

مکانیگ کرایان[34]:

این گروه سعی در تبیین واقعیت از طریق قوانین مکانیکی دارند.از دیدگاه روش شناسی در علوم انسانی این اندیشه ویژگی هایی چند به شرح زیر می یابد:

1)سعی در کمیت گرایی و نفی کیفیت در پدیده های انسانی و اجتماعی

2)کوشش در تبیین واقعیت انسانی با قوانین مکانیکی

3)ساده گرایی و اجتناب از بررسی های عمقی و تحلیلی

4)همه واقعیت انسانی را ترکیبی از نیرو و حرکت پنداشتن

5)علوم انسانی و علوم طبیعی را همانند و یا نزدیک به هم تلقی کردن

هم اثبات گرایی،هم رفتارگرایی،و هم از دیدگاهی فلاسفه تاریخ و به طور کلی کلاسیک ها،بعدی از مکانیک گرایی در خود داشتند.تمامی این گرایش ها موجبات نفی ابعاد ذهنی،ارزشی و کیفی پدیده های انسانی-اجتماعی را فراهم آورد.(ساروخانی،30:1388)

انداموش انگاران[35]:

تاکید بر نگرش مبتنی بر علوم طبیعی در شناخت پدیده های انسانی،تنها متعلق به مکتب هایی که ذکرشان رفت نمی باشد،بلکه مکتب هایی دیگری نیز پدید آمدند که از شناخت ماهیت متمایز برای پدیده های اجتماعی خودداری کردند.از جمله آنان انداموش انگارانند.به طور کلی،این مکتب بریکسانی پدیده های اورگانیک و جامعه تاکید داشت[36].

این مکتب یکی از مهمترین و باسابقه ترین جریان های فکری در علوم انسانی است و با نام های گوناگون نظیر قیاس انداموارگی[37] یا ساده تر قیاس اندامی[38] و یا مکتب اورگانیک[39] عنوان شده است که در آغاز از طرف اسپیناس[40] مطرح گردید.از نظر او جامعه همچون موجودی زنده است دارای اندام ها و اعضا گوناگون.سیسرو[41] و لوی[42] نیز در یونان و روم جوامع انسانی را همچون موجوداتی زنده تابع مراحلی از رشد می دانستند بنابراین:

  1. هم چنان که ملاحظه می شود،اندیشه انداموش انگاری در اکثر جامعه شناسان به صورت آشکار یا نهان رسوخ داشته است.
  2. تمامی آنان که جامعه را همچون موجودی زنده می دانند و برای آن مراحلی از تطور،تقریبا مشابه پدیده های طبیعی و زنده،می انگارند در عین حال،بر کل جامعه و اندام های گوناگون آن تاکید دارند،جزء این مکتب به شمار می آیند.
  3. اصحاب این مکتب نیز به نزدیکی علوم انسانی و علوم طبیعی در خانواده دانش رای می دهند.
  4. پذیرش قرابت در علم متضمن پذیرش نزدیکی در روش های تحقیق در هر دو علم نیز هست(ساروخانی،35:1388)

گروه دوم:روش شناسی تفسیری

روش شناسی تفسیری در علوم اجتماعی به نحوی مربوط به نظریات ماکس وبر می باشد که بی تاثیر از اندیشه های دیلتای و شیلایر ماخر نبوده است وماکس وبر به تمایز بین علوم اجتماعی و علوم طبیعی و مطالعه کنش اعتقاد داشت.او معتقد بود علوم اجتماعی و علوم طبیعی در موضوع با هم تفاوت اساسی دارند.این فرق ناشی از آن است که انسان موجودی فعال،آگاه و هوشیار نسبت به جریانات موقعیت اجتماعی بوده و قادر به انتخاب نحوه چگونگی عمل کردن است.پدیده های طبیعی برای کسانی که با آنها سر وکار دارند،فاقد معنی هستند.

تفسیر گرایان معتقدند انسان و جامعه را نمی توان مانند سایر پدیده های مادی مطالعه کرد.انسان موجودی مختار بوده که بر سرنوشت خویش تاثیر گذار است.از این رو رفتار وی نمی تواند به شکلی سطحی پیش بینی شود.آنچه فرایند پژوهش در علوم اجتماعی ،توانا به انجام آن است،تنها درک و شناخت تفهمی از انسان و پدیده های در ارتباط با او و محیط پیرامونی اش میباشد.تفسیر گرایان معتقدند که علم به معنای اثباتی نمی تواند اساس و بنیان زندگی اجتماعی انسان ها باشد.چیزی که اهمیت دارد شناخت و درک نحوه زندگی انسان هاست که براساس شعور عامیانه هدایت میشود.بنابراین هدف تحقیقات علمی به جای رفتارهای خارجی و قابل مشاهده،معنای ذهنی مردم که به کنش های آنها الصاق شده ،میباشد.صفت برجسته زندگی اجتماعی کنش هایی است که نتیجه تفسیر مردم از موقعیت هایشان است.مردم کنش های دیگران را تفسیر می کنند و نسبت بدان تفسیر واکنش نشان میدهند ،علل کنش اجتماعی در تعریف مردم از موقعیت و تفسیر آنها از حوادث نهفته است،نه در الگوی قوانین عینی که ار بیرون تسلط دارند.یعنی اگر ما بخواهیم کنش اجتماعی را توضیح دهیم،باید آن را آن گونه که مشارکت کننده ها درک می کنند،ادراک کنیم.(ازکیا،98:1382)

اصحاب تاویل[43]:

دیدگاه یا مکتب آنان را  شناخت از طریق تاویل یا روش تاویلی می خوانند.خطوط اصلی این اندیشه علاوه بر توجه به ابعاد کیفی و ذهنی پدیده های انسانی و درون فهمی در نظر گرفتن بعد زمان در کار شناخت است.در شناخت و استفاده از پدیده های فیزیکی چندان نیازی به شناخت گذشته آنان نیست؛و حال آن که شناخت در دانش انسان،بدون توجه به زمان میسر نیست.بدین قرار،برای شناخت واقعیت انسانی،اطلاع از گذشته آن مورد نیاز است،چرا که حال متصل به گذشته است.پس بی هیچ شبهه ،میتوان گفت،پدیده های اجتماعی-انسانی ،تاریخی هستند (ساروخانی،47:1388)

تاریخ گرایان[44]:

خانواده ای دیگر در تاریخ اندیشه روش شناختی به حساب می آیند.آنان نیز شناخت را تابع شرایط روش شناختی خاصی می دانستند.در تاریخ اندیشه،تاریخ گرایی دو معنای متمایز دارد:

1.کوششی است در جهت به حساب آوردن تمامی تجربیات انسان ها و همه مقولات حیات اجتماعی در قلمرو تاریخ بر پایه دو استدلال:

الف. به منظور شناخت امور جاری،باید گذشته آنان را شناخت و هر دانشی رنگ تاریخی دارد.

ب. این گذشته را بهتر از همه از طریق تاریخ علمی که توسط ویکو[45]،ولتر[46]،و رنک[47] تشریح شده است،می توان مورد مطالعه و بررسی قرار داد.پس ،در این معنی اندیشه ای است که بر پایه آن شناخت تاریخی در پیش بینی سرنوشت آینده انسان اهمیت به سزایی دارد.صاحب نظران این مکتب را عقیده بر این است که تاریخ تصویری دقیق از واقعیات حیات انسان به دست میدهد،همان طور که حقایق اخلاقی و ارزش های اساسی حاکم بر سرنوشت بشر را در خلال زمان معین میدارد.پس ،با شناخت تجربه تاریخی یک ملت می توان حال و آینده آن را تمیز داد.

2.کوششی را می رساند که براساس آن تاریخ،دربرگیرنده تمامی دانش های انسان است و هدف تمامی آنان پیش بینی آینده با شناخت قوانین تاریخی جهانی است. همان طور که ژرژ گورویچ اشاره می کند،شناخت واقعیت تاریخی در حقیقت از طریق بازسازی گذشته صورت می پذیرد و در این بازسازی،منظومه هایی را که فعلا نیستند(لذا به طور دست اول ومستقیم نیز قابل مطالعه نمی باشند)مورد مطالعه قرار میدهد.پس دانشمندی که بدین ترتیب با وقایع گذشته ملت ها ارتباط می  یابد،چگونه می تواند ادعا کند که بهترین دانستنیها را برای پیش بینی آینده این جوامع در اختیار دارد؟بالاتر از همه،هم چنان که ماکس وبر در اثرش«اخلاق پروتستان و روحیه سرمایه داری»اشاره می کند،چون تجربه تاریخی هرگز عینا قابل تکرار نیست،بنابراین تعمیم مطلق تجریه تاریخی هم باید غیر ممکن باشد.هر واقعه محصول زمان و مکان خاصی است و نمی توان ادعا کرد که عینا در زمان و مکانی دیگر پدید خواهد آمد.(ساروخانی،49:1388)

پدیدار شناسان[48]:

پدیدار شناسی مانند اثبات گرایی،در نوع خود فلسفه ای است که در مطالعات علوم اجتماعی کاربرد دارد.ادموند هوسرل[49] در اوایل قرن بیستم آن را مطرح کرد،سپس مطالعه شوتز به وسیله کتاب برگر و لاکمن تحت عنوان«مباحث اجتماعی واقعیت»مخاطبان بیشتری پیدا کرد.پدیدار شناسان بر مفهوم پدیده های اجتماعی و ارزش ها تاکید دارند.به عقیده آنها پدیده های اجتماعی شیء نیستند بنابراین نمی توان آنها را مانند اشیا مطالعه کرد.برای شناخت پدیده های انسانی باید به دنیای ارزش های انسان ها پی برد و بر این اساس پدیده های انسانی را تشریح و تبیین نمود و تا به درون انسان ها و ارزش های آنها پی نبریم،نمی توانیم به واقعیت پدیده ها و روابط بین آنها دست یابیم.نظریاتی را که طی این فرایند به دست می آیند تئوری های زمینه ای می گویند.بدین ترتیب پدیدار شناسی نه تنها بر پیچیدگی ذهنیت و کیفیت پدیده های اجتماعی تاکید دارد،بلکه فهم جوامع یا گروه های مورد مطالعه را نیز ضروری می داند(ازکیا،100:1382)

روش شناسی مردمی[50]:

گارفینکل پایه گذار روش شناسی قومی است ونکته مورد توجه این روش در معنی و درکی است که مردم در زندگی روزمره خود برداشت می کنند؛مشخصه عمومی برنامه پژوهشی روش شناسی مردم انگارانه عبارت است از توجه به فعالیت های روزمره،نحوه اجرا و جز اینها-یعنی رویکرد موضعی به بستر و زمینه ای که فعالیت ها در دامن آن انجام می پذیرند.این برنامه پژوهشی عمدتا در تحلیل گفتگو صورت تحقق پیدا کرده است.( فلیک،76:1391)

یکی از اختلافات اساسی بین پدیدار شناسی و روش شناسی مردمی از حیث روش شناسی است.روش شناسی مردمی تا حد زیادی تجربی بوده و کارهای تجربی بیشتری را نسبت به مقاله های نظری و فلسفی فراهم کرده وطرفداران نظریه پدیدار شناسی بر فعالیت های قابل مشاهده تر که از فرایند آگاهی نشات گرفته تاکید دارند،به همین دلیل توجه بیشتری به روش های تحقیقی کیفی نشان می دهند.روش شناسان مردمی بر روی رفتارهای عمومی مانند ،مکالمات و روابط متقابل تاکید می کنند،اما به طور گسترده مانع استقرار این کنش ها در آگاهی می شوند(ازکیا،101:1382)

اصحاب مکتب تفهمی[51]:

در این مکتب بر ذهنی،کیفی و عمقی بودن پدیده های اجتماعی تاکید میشود.جست وجوی قوانین جهانی حاکم بر اندیشه و رفتار انسانی را عبث می دانند.وبربر تامیت در پدیده های اجتماعی تاکید دارد.به جای کاربرد شیوه های ریاضی هم چون علوم طبیعی،پژوهشگر را به درک حیات انسانی دعوت می کنند.بدین سان با استفاده از روش هایی چون مشاهده همراه با مشارکت،سعی در درک ارزش های درونی پدیده ها،و عدم تحمیل الگوها و معیارهای خویش به موضوعات مورد تحقیق دارند.(ساروخانی،51:1388)

 

گروه سوم:بینش های کل نگر(سیستمی)[52]

در این گروه ،بینش های کل نگر مطرح می شوند.اصولا کلی نگری[53] یا دیدگاههای مبتنی بر کل نگری معتقدند که در بین برخی از موجودات در طبیعت گرایش خاصی به تجمع با یکدیگر وجود دارد،که از این طریق خواص عناصر متشکل دگرگون میشود و در تجمع ،خواص تازه ای علاوه بر جمع عددی عناصر متشکل پدید می آید.

این بینش در فلسفه مخصوصا با توجه به اندیشه های هگل،شناخت و فهم پدیده ها را مستلزم آن می داند که کلیت آن مورد شناسایی قرار گیرد.در جامعه شناسی نیز گرایشی را می رساند که بر اساس آن باید همواره کل مورد توجه باشد تا هم اجزاء و هم مناسباتشان با یکدیگر در درون این کلیت،مورد درک و شناخت قرار گیرند.چنین بینشی که با نظریه گشتالت از سویی و ساخت گرایی از سوی دیگر نزدیک است،از نظر روش شناسی عمل تحقیق را دچار مشکل می سازد،زیرا هیچ روشی نمیتواند تمامی عناصر مرتبط در یک کل را بازیابد(ساروخانی،59:1388)

یکی از مباحث رویکرد سیستمی مفهوم کلیت است.اندیشه سیستمی خلاف تفکر تجزیه گرایانه یا عنصر گرایانه(که برای عناصر بنیادی،اصالت قائل بود)کل هر پدیده را اساس کار قرار می دهد.بینش سیستمی در مسائل اجتماعی،عاملی وحدت بخش است.در این رویکرد،نگرش ها و مکاتب گوناگون اثبات گرایی و تفسیری وجوه افتراق خود را از دست میدهند و هر یک جایی در کالبد دانش سیستمی پیدا می کنند.البته وجود خصوصیاتی مثل کل گرایی در مکتب ساختارگرایی ،که از ارکان تفکر سیستمی است،به قرابت و هماهنگی آن مکاتب با دانش سیستمی و جای گرفتن اندیشه های فوق به گونه ای همساز و مکمل یکدیگر در چشم انداز جهان بینی سیستمی کمک زیادی می کند.دانش سیستمی برخلاف تفکرات اثباتی یا تفسیری،قوانین خویش را از علوم خاص اخذ نمل کند بلکه همواره در پی آن است که به روش های فراگیر و قوانین عمومی،دربرگیرنده قوانین خاص،دست یابد.(ازکیا،104:1382)

نظرات عمیق گورویچ در مورد دیالکتیک حائز اهمیت است.از دید او دیالکتیک از سه جنبه قابل بررسی است:

جنبه اول:دیالکتیک به کلیت و تامیت پدیده های متحرک و در حال حرکت نظر دارد

جنبه دوم:دیالکتیک یک روش است،روش شناخت و فهم کلیت های در حال حرکت و پویا به طور نامتناهی.پس با این شیوه هیچ قالب بسته،خشک و متحجر پژوهشی پذیرفته نیست و هیچ پژوهش جزیی،یک بعدی و سطحی نیز قابل قبول نیست.

جنبه سوم:دیالکتیک و اسلوب های آن است.حال که پذیرش یک اسلوب بر دیالکتیک تعصب آلود است،پس به چند اسلوب آن توجه می توان کرد که عبارتند از:تکمیل متقابل،تضمین متقابل،ابهام دیالکتیکی،قطبی شدن دیالکتیکی و تقابل دیدگاهها.

آنچه که به طور اخص به «روش»مربوط میشود،این است که از این دیدگاه،شناخت جامعه فقط از راه بینش و درک کلیت و تمامیت آن امکان پذیر است و از این رو همه عوامل اساسی این کلیت میبایست یک جا بررسی شده و نباید به وسیله تقسیم کار عملی تروریزه شوند.برای این هدف ،تجربه تنها کاملا غیر کافی است.تفکر تئوریکی در جامعه به طور کل را نمیتوان بدون کاست با یافته های تجربی جایگزین نمود.از سوی دیگر توصیف و توضیح درباره آنچه که هست کافی نیست بلکه باید آنچه را که نیست ومیبایست باشد نیز در نظر گرفت و پدیده های اجتماعی را با دبد انتقادی نگریست و به این نکته نیز نمی توان به وسیله روش ای تجربی دست یافت.(رفیع پور،61:1393)

بحث و نتیجه گیری:

نقد و بررسی گروه اول:

1.جهات مثبت:

– بی هیچ شبهه،باید پذیرفت این اندیشمندان کار تحقیق علمی در دانش انسان را ارج بخشیدند.علوم انسانی را از فلسفه و نظریه بازی ها دور ساختند.شناخت علمی را شرایط و ابعادی ویژه بخشیدند و سرانجام از آن روش علمی و قابل ایقان طلب کردند..

– گذشته از این،آنان کوشیدند،واقعیت آن طور که هست بررسی شود،محقق به دور از ارزش های خاص خود به کار تحقیق پردازد و کارش از ذهنیت کمتری مایه گیرد.

– سوم آن که،این دانشمندان،پدیده های جهان هستی(چه حیاتی،چه فیزیکی و چه انسانی)را معلول علت  هایی مشخص دانستند.این علل را قابل شناخت تشخیص دادند و کار تحقیق را متوجه شناخت این علل ساختند.قرن ها انسان ها این رابطه علی را به درستی در ذهن برقرار نمی کردند و پدیده های حیات را تابع عواملی جادویی می دانستند.

– چهارم آن که،اصحاب این دیدگاهها کمتر دچار جنگ نحله ها شدند.آنان همانند دانشمندان علوم طبیعی عمل کردند و بر این عقیده بودند که پس از پیروزی بشر بر طبیعت،حال باید شناخت عالم انسان صورت پذیرد و با این شناخت راههای کنترل اعمال انسانی شناخته شود. (ساروخانی،37،1388)

2.جهات منفی:

با این همه ،جهات منفی این اندیشه بسیارند.کار دانش انسان،همانند شناخت و روش های آن در علوم طبیعی نیست،زیرا پدیده های انسانی از پدیده های طبیعی متمایزند.همان طور که ادراک مبتنی بر تجربه ناب،چندان در راه شناخت پدیده های انسانی قابل ایقان،وحتی مقدور نیست.بنابر این جا دارد از بن بست تجربه گرایان یاد کنیم و خطوط اصلی این بن بست را بشناسیم:

الف:نفی نظریه یا تحقیر آن

در این دیدگاه،پژوهش در انسان و جامعه فاقد بعد نظری و هر اندیشه تبیینی است.جامعه شناس مبدل به آمار شناسی سطحی نگر،و پژوهشها در چارچوب پدیده های جیات اجتماعی-انسانی ،مشحون از آمار و ارقام میشوند،بدون آن که معنای درست آنان شناخته شود.(ساروخانی،39:1388)

ب:اتکا مفرط بر ادراک

اصحاب این نحله،معتقدند ادراک از طریق حواس پنج گانه انسان،مطلق و راهی مطمئن برای شناخت علمی است و حال آن که چنین نیست و در بحث از ویژگی های ادراک انسان به ویژه باید چند خصیصه زیر را در نظر گرفت:نسبی بودن،تغییر پذیر بودن، گزینشی بودن، ارزشی بودن.

ج-کوشش مفرط در کمی سازی واقعیت

تمامی کوشش محقق باید در راه کمی و سنجش پذیر ساختن واقعیت بکار افتد،ولی در عین حال نباید هیچ یک از ابعاد ذهنی و کیفی واقعیت را فراموش کند.در این زمینه اصول زیر باید مطمح نظر قرار گیرند:

  1. برخی پدیده های حیات انسانی به طور بی واسطه قابل بررسی و اندازه گیری هستند،نظیر وزن،قد،سن و…اینان را گفتار های مشاهده ای می خوانند.بنابراین به درستی می توان گفت«در گفتار های مشاهده ای،واژه هایی به کار می روند که مستقیما و به طور بین ذهنی از طریق مشاهده قابل ادراک هستند»
  2. برخی دیگر از پدیده های حیات چنانند که پژوهش با واسطه را طلب می کنند.باید در آغاز شاخص ها را معین ساخت و سپس از طریق آنان شناخت پدیده را صورت بخشید.شاخص ها می توانند ترجمان واقعیتی عینی باشند
  3. شناخت کمی نیز هر چند لازم است اما هرگز نمی تواند جایگزین شناخت کیفی و ذهنی شودبنابراین،شناخت ابعادذهنی عمل،ادراک تازه ای در محقق پدید می آورد

نقد وبررسی گروه دوم

1.جهات مثبت:

بی  هیچ شبهه باید در این افق روشنایی های تازه ای دید که از آن جمله:

اول- پذیرش بعد زمان در پدیده های اجتماعی از چند دیدگاه:

الف:گذشته تاریخی

پدیده های اجتماعی برخلاف پدیده های طبیعی سخت بر گذشته متکی اند،آنها در نوعی پیوستار و یا خط تسلسل قرار می گیرند (ساروخانی،54:1388).

ب:آینده

شناخت باید متوجه آینده پدیده نیز باشد.حال که پدیده در چارچوب زمان تکوین می یابد و دگرگونی هایی میپذیرد.کار دانش لزوما پیش بینی آینده نیز هست نظریه پردازان گروه دوم ،شناخت آینده را نه در چهار چوب تبیین قیاسی یا استقرا ،بلکه با در نظر گرفتن تبیین احتمالی،صورت پذیر می دانند.(همان)

پ:حال و تبلور آن

محقق اجتماعی باید همواره توجه داشته باشد که هر پدیده اجتماعی وابسته به زمان ومکان است.بنابراین،بدون شناخت آنان هرگز هیچ شناختی کامل نیست.(همان:55)

دوم-تامیت

توجه به تامیت در راستای بحث از بعد زمانی است.حال که باید در راه شناخت و تبیین درست واقعیت آن را در بستر زمان نشاند و درک کرد؛این شناخت کامل نخواهد بود،مگر آن که با توجه به دیگر عناصر موجود در آن بستر یا زمینه صورت گیرد. د.(ساروخانی،55:1388)

سوم-جدایی دو علم:

«دیلتای»از علوم طبیعی در برابر علوم روح یا علوم روانی یاد می کندو آن دو را از نظر روش از یکدیگر متمایز می داند.منظورش از علوم روانی همان علوم انسانی-اجتماعی است.وجوه اصلی تمایز بین علوم طبیعی و انسانی را بدین قرار بر میشمارند

الف- علوم طبیعی به کشف قوانین کلی می انجامند.

– در علوم طبیعی نیز در بسیاری از موارد باید حکم به احتمالات کرد.

– در علوم طبیعی نیز غالبا یک عامل،به تنهایی در بروز یک معلول کافی نیست.

– در علوم طبیعی نیز همواره پیش بینی دقیق میسر نیست و باید به نسبیت اندیشید..

ب:طبیعت مستقل از اراده ما عمل می کند و حال آن که امور انسانی را خود وضع می کنیم.(قوانین حقوقی را انسان ها وضع می کنند،در حالی که جریان کار سیاره ها تابع اراده ما نیست).

پ:علوم طبیعی با موجوداتی ناآگاه،یا موجوداتی بی جان،سر و کار دارد و حال آن که علوم انسانی با آگاهی انسان ها در ارتباط است.در شرایط یک آزمایشگاه حیوانمورد آزمایش از وضع خود خبر ندارد،در حالی که انسان میداند این جا آزمایشگاه است و راه تحقیق،رفتارش سنجیده می شود.

ت:پدیده های انسانی دارای ابعاد ذهنی،کیفی و ارزشی هستند(ساروخانی،56:1388)

2.جهات منفی

هر چند با این بینش واقعیت در عمیق ترین ابعادش مورد شناخت قرار می گیرد،با این همه جهاتی منفی یا بن بست ها و تنگناهایی چند بر این روش مترتب است:

ا.از سویی با این روش امکان شناخت در جمعیت های وسیع فراهم نمی آید

2.از سوی دیگر و با توجه به آنچه گفته شد،قدرت تعمیم  در شناخت تاویلی به شدت سقوط می کند.چگونه می توان با مطالعه یک واقعیت در همه ابعادش نتایج را به تمامی جامعه تعمیم داد.

3.در تحقیقات تاویلی با توجه به تاکید مفرط بر ابعاد ذهنی و روانشناختی امکان سقوط در شهود گرایی وجود دارد.

4.در تحقیقات تاویلی تاکید بر ابعاد کیفی و ذهنی گاه موجبات شخصی شدن داده ها و عدم روایی تحقیق را فراهم می آورد.(ساروخانی،58:1388)

تئوری بر اساس روش تفسیر گرایی

تئوری علم اجتماعی تفسیری نه به دنبال قوانینی مانند علوم طبیعی،بلکه به دنبال توضیح و تفسیر این امر است که چگونه مردم زندگی روزانه خود را اداره می کنند.رهیافت تفسیر گرایی استفرایی و اندیشه نگار است،یعنی ارائه و نمایش سمبولیک کنش های انسانی و توصیف ظریف آن.لذا ویژگی تئوری این است که بتواند چگونگی یک نظام معانی گروهی را که تولید و تثبیت می شود توصیف کند.

نقد وبررسی گروه سوم

علم اجتماعی انتقادی در میان دو رهیافت اثبات گرایی و تفسیر گرایی جای دارد یعنی بین جبرگرایی نسبی و اراده گرایی نسبی.یک تبیین کامل علم انتقادی کاشف توهمات،رافع خطاها،آشکار کننده ساختارهای زیرین شرایط بوده و نشان میدهد که چگونه تغییر امکان پذیر است و هم چنین بصیرت یک آینده ممکن را فراهم می آورد.تئوری انتقادی بش از آن که بیانگر مکانیزم های نامرئی بکار گرفته شده در مشاهده واقعیت باشد،منتقد شرایط موجود بوده و دارای یک نقشه کاربردی برای تغییر است.

ویژگی تئوری در این دیدگاه این است که باید یک نظریه انتقادی باشد که شرایط واقعی را روایت کند و کمک کند تا مردم راهیابی به دنیای بهتری را ببینند.

(merton,1968:70)

تئوری براساس خصوصیات روش دیالکتیک

یکی از خصوصیات مهم اسلوب های دیالکتیکی«غیر کریستالی»بودن آنهاست؛یعنی روش های دیالکتیکی روش های به هم فشرده و متشکلی نیستند که در شرایط مختلف غیر قابل انعطاف باشند.

در حقیقت اولین اصل در کار دیالکتیک گورویچ شکستن و خرد کردن و از ساخت انداختن اشکال بلورین است.دومین گام،در ساخت دیدن همان پدیده است.سپس بازنگرانه بدان نگریستن.گورویچ ابتدا وقایع مورد مطالعه را از ساخت خارج می کند و سپس به آن ساختی دیالکتیکی میدهد.(تنهایی،244:1387)

گورویچ با تاثیر از چشم انداز دیالکتیکی مید سعی در ارائه تعریفی نو و جامع از علم جامعه شناسی دارد که شامل چند خصیصه مهم است:

1.موضوع و قلمرو علم جامعه شناسی واقعیت اجتماعی است که امری عینی،خارجی و محصول روابط و ارتباطات اجتماعی است.

2.این واقعیت،قابل تحویل یا کاهش به هیچ واقعیت دیگری نیست.

3.پس واقعیت اجتماعی باید به شکل تمامیت های جامعه شناختی مد نظر قرار گیرد.

4.این تمامیت های جامعه شناختی،ساختی ایستا نداشته و همواره در حرکت و تغییر می باشند.

5.واقعیت های اجتماعی گرچه دارای حرکت و پویای اند و اعضا را به طرف بالا و پایین و یا بالعکس راه می برند؛ولی از پش نه فرایازند و نه فرویازند،نه مدحی اند و نه سلبی.

6.این واقعیت های انجام یافته ی در حال حرکت،خود را در سطح خرد،کلان،جهانی و یا ما،گروهها و جوامع نشان میدهند.

7.تنها روش دیالکتیکی است که می تواند تناوب ها و حجاب های این واقعیت را کنار زده و آن را از پس پرده ی پدیدار ها بشناسد.

بنابراین جامعه شناسی علمی است که با بکار بستن روش دیالکتیکی می تواند واقعیت های اجتماعی تام در حرکت را در حرکات عمودی آن،از سطحی ترین تا ژرف ترین لایه و در حرکات افقی آن از خردترین سطح تا گسترده ترین سطوح،مورد شناسایی قرار داده  و از تناوب پدیدار ها گذشته و بود و واقعیت پدیده های جامعه شناختی را کشف نمایدتاکید فوق همه نشانگر چشم انداز تلفیقی گورویچ بر مبنای چشم انداز جامعه شناسی پدیداری،تفهمی و رفتارگرایی اجتماعی است که تقید دورکیمی را نیز در کار بست مفهوم ساخت همیشه به همراه دارد.(تنهایی،252:1386)

منابع

1.ازکیا،مصطفی.(1382).روش های کاربردی تحقیق.تهران:انتشارات: کیهان

2.تنهایی،حسین ابوالحسن.(1386).نظریه های جامعه شناسی.مشهد.انتشارات: مرندیز

3.حافظ نیا،محمدرضا.(1384).مقدمه ای بر روش تحقیق در علوم انسانی.تهران.سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)

4.ساروخانی،باقر.(1388).روش های تحقیق در علوم اجتماعی.ج1.تهران:انتشارات: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

5.رفیع پور،فرامرز.(1393).کندوکاو ها و پنداشته ها.تهران.انتشارات: شرکت سهامی انتشار

6.فلیک،اووه(1391).درآمدی بر تحقیق کیفی.ترجمه هادی جلیلی.تهران.نشر: نی

7.merton,Robert.1968.on theoretical sociology.new York:free press

 

2.دانشجوی دکترا جامعه شناسی گروهها واحد تهران مرکز

Farzaneh_moazezi@yahoo.com

[2] .theory

 

[3] method

[4] methodology

[5] theory

[6] method

[7]R.descartes

[8] Positive methodology

[9] hermenutic

[10] systemic

[11] positivism

[12] intuition

[13] introspection

[14] phenomenology

[15] hermeneutics

[16] comprehensive

[17] Condorcet

[18] logical Positivism

[19] Beregmann

[20] Frank

[21] Feigl

[22] empiricism

[23] F.bacon

[24] T.hobbes

[25] J.locke

[26] G.berkeley

[27] D.hume

[28] J.ST.mill

[29] R.mach

[30] B.rushell

[31] behaviourism

[32] J.B.watson

[33] skiner

[34] mechanicists

[35] organicists

3.ر.ک:ساروخانی(باقر):«درآمدی بر دایره المعارف علوم اجتماعی»

 

[37] organismic analogy

[38] organic analogy

[39] organic school

[40] Espinas

[41] Cicero

[42] Levy

[43] hermeneuticians

[44] historicists

[45] Vico

[46] Voltaire

[47] Ranke

[48] phenomenologist

[49] Husserl

[50] ethnomethodology

[51] comprehenive school

[52] Holism

[53] Holistic Views

مطالب مرتبط