تیلور؛ سردرگم در چارسوی معرفت شناسی
"چارلز تیلور" فیلسوف و نویسندهای کانادایی و چهرهای شناخته شده در دنیای انگلیسی زبان و در میان فیلسوفان علم سیاست است. شهرت وی بویژه از این جهت است که هم اهل علم بوده و هم اهل عمل. چرا که وی در عین بیان و نگارش مباحث سیاسی، در مبارزات و مذاکرات سیاسی نیز فعالیت میکرد. به طور کلی اعتقاد او این است که می توان عصارهای از اخلاق مدرن و متجدد را از طریق انتخاب روشها و تفسیرهای پیچیدهتر حفظ کرد؛ چرا که برخی از ایدهها و نظریات تجددگراها قابل توجه و تفسیر است. در این مقاله نخست نظریات معرفت شناختی از دیدگاه تیلور بیان گشته و سپس تبعات نظریات او درباره سیاست و انتقادات وی از لیبرالیسم سیاسی بررسی می گردد.
چارلز تیلور جزء اندیشمندان مکتب زمینهگرایان محسوب می شود. وی معتقد است که اخلاق و فلسفه اخلاق ریشه فرهنگی دارد. به نظر او در فلسفه اخلاق جدید، بر اصول اخلاقی حاکم بر روابط بین انسانها تأکید می شود. از نظر تیلور، تعریف افراد از ماهیت زندگی و ایدههای او درباره کرامت انسانی نیز باید در قلمرو پژوهشهای اخلاقی بررسی شود. صفت مشترک بین دو بحث روابط اخلاقی بین انسانها و بحث درباره ماهیت زندگی مبتنی بر خیر، به ارزشیابیها و ارزش گذاریهای موثر "strong evaluations" بستگی دارد و اینکه اعتبار تمایزی که انسان میان درست و نادرست، بهتر و بدتر، برتر و فروتر قائل میشود.
وجه تمایز فلسفه اخلاق مدرن در غرب با دیگر فلسفههای اخلاق و با فرهنگهای دیگر در سایر نقاط جهان، تفسیری است که از اصل "کرامت" دارد. در این فرهنگ، کرامت به معنای احترام به حقوق یکدیگر است و وجه تمایز آن، تأکیدی است که تمدن غرب بر این احترام دارد.
تیلور تفکر اخلاقی را به سه بخش تقسیم می کند: محور اول جنبهای است که چگونگی روابط انسان را با دیگران تعیین می کند یعنی حقوق اخلاقی؛ بخش دوم که در فرهنگ مدرن نادیده گرفته شده، در خصوص رابطه افراد با مفهوم زندگی سعادتمند است. محور سوم تصور و مفهومی است که انسان از خود و نگرشی که دیگر افراد از او دارند، است. ایده کرامت انسانی به این بخش مربوط می شود. به اعتقاد تیلور، فلسفه اخلاق مدرن، بخش دوم را نادیده گرفته و محقق شدن آن را مشکوک اعلام می کند.
به نظر وی، اگر انسان چارچوبهای اخلاقی را کنار بگذارد و صرفاً به حقوق اخلاقی نسبت به دیگران بپردازد، به معنای افتادن در دام نوعی زندگی است که فاقد بُعد روحی و معنوی می باشد. در واقع نادیده گرفتن همین بعد از زندگی است که بحران اخلاقی جوامع غربی را ایجاد نموده است. از این رو، انسانها در غرب، طی دورههای مختلف، بخصوص در دهههای اخیر، با تلاشی پیگیر به دنبال یافتن معنایی برای زندگی هستند، زیرا آنچه را که می خواهند در فلسفه اخلاق نمی یابند و دچار نوعی یأس، احساس پوچی و پوچ گرایی شدهاند.
تیلور عقیده دارد که "هویت" ابعاد و جنبههای مختلفی دارد که بخشی از آن به جنبه های هویت تاریخی انسان مرتبط است. مانند تعهدات و وابستگیهای عام و جهانشمول، مثل ایمان به دین یا مذهبی خاص و یا هویتهای خاص مثل ملیت. سپس می گوید انسان موجودی است که هویت خود را در گفتمانهایی که بیان او و دیگران انجام می شود، می یابد.
از دید تیلور انسان موجودی است که بخش مهمی از هویت او بستگی به تعاملات اجتماعی دارد. از یک طرف، حرکت از نسب و افتخارات و وابستگی طبقاتی، ما را به یک سیاست عام و جهانشمول متمایل میکند که برابری حقوق و مزایا را در بر دارد. از طرف دیگر مفهوم جدید هویت مطرح است. یعنی از طرفی انسانها به لحاظ اینکه شهروند جامعه است با هم برابرند و از طرف دیگر هر انسان راه وروش و استعداد و ابعاد شخصیتی خاص خود را دارد. تیلور می گوید که معضل مهم لیبرالیسم معاصر این است که چگونه می توان این دو را با هم جمع کرد.
تیلور معتقد است که انسان موجودی است که در حال دادوستد و تعامل با افراد دیگر است؛ هر کدام از افراد در تاروپود این تعاملات قرار دارند و امکان رهایی از آن وجود ندارد، چرا که اگر انسان تغییر مذهب و تغییر ملیت هم بدهد، در این هنگام باز هم از یک تاروپود به تاروپود دیگری رفته و تغییر وابستگی داده است.
تیلور در مقابل بعضی از اندیشههایی که در فلسفه اخلاق مدرن مطرح است نیز موضع گیری داشته است. این موضع گیری در خصوص مسئلهای است که بسیاری از اندیشمندان درباره آن به نوعی اجماع رسیدهاند. تیلور معتقد است که معانی توصیفی، از ارزش گذاریها قابل تفکیک نیستند. در همین رابطه، او درباره مسئله "خیر"، دو بحث را عنوان می کند، اول اینکه بعضی از خیرها نسبت به بعضی دیگر از خیرها برای ما مهمتر هستند، یعنی خیرهای برتر "higher goods". دوم اینکه خیرهای برترین "hyper goods" نیز وجود دارند که این خیر برترین به انسان ملاکی برای سنجش دیگر مسائل و همچنین داوری در خصوص آنان را می بخشد و او را قادر به تصمیم گیری می کند.
فلاسفه مدرن این سئوال را مطرح می کنند که ملاک خیر برترین چیست؟ آیا ابزار منطقی وجود دارد که فرد بتواند دیگران را متقاعد سازد که خیر برترین او مهمتر از همه است؟ این مسئله یکی از مشکلات مهم در فلسفه اخلاق است و از موانعی است که به خاطر آن، فلاسفه اخلاق مدرن و متجدد، به تدریج بحث درباره خیر و ایدهآلهای زندگی و زندگی مبتنی بر خیر را از فلسفه اخلاق کنار زدند.
در اینجا تیلور چنین بیان می کند که این سئوال ناشی از معرفت شناسی که فلسفه اخلاق مدرن پذیرفته است، یعنی معرفت شناسی طبیعتگرا. این معرفتشناسی از منطق مختص به علوم تجربی نشأت گرفته است، اگر ما بتوانیم نشان دهیم که عقل عملی، عقل پویاست، این مشکل پیش نمیآید. به نظر تیلور، استدلال عقلی مبتنی بر کوشش عقلانی بیشتری است که یک فرد برای تبیین بهتر دنیای اخلاقی ارائه می دهد. تیلور عقیده دارد که مفهوم کلی خیر، بخشی از فلسفه اخلاق است و اصولاً در سیاستگذاریها مطرح است.
تیلور در مقاله بسیار مهمی به نام سیاست شناسایی، مسئله حساسی را درباره وجود یک تناقض در سیاست مدرن مطرح می کند. او سیاست مدرن را درگیر مشکلاتی می داند که از این تناقض برمی خیزد و سیاست لیبرالی نیز با همین تناقض دست به گریبان است. وی معتقد است که در دوران جدید با تحولاتی که انقلاب فرانسه و دیگر تحولات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی رخ داد طبقه بندیهای اجتماعی که بر اساس اشرافیت و نسب و افتخار بوده است، فرو ریخت. چرا که این نوع افتخار به نسبت و اشرافیت و وابستگی طبقاتی، متضمن نوعی نابرابری بوده است. دیدگاه جدید این دوران را با مفهوم جدید از انسان یعنی کرامت انسان و جایگاه او در سیاست و جامعه معرفی می کند.
تیلور می گوید انسان موجودی است که با ابعاد خاص، خود را نادیده می گیرد.
در واقع لیبرالیسم سیاسی تفاوت میان انسانها را نادیده می انگارد و این سبب عصیان و شورش نهضتهای تنوع و تعدد فرهنگی امروز غرب علیه ایدههای لیبرالیسم است. این بدین معنی است که برای مثال سرخپوستان ساکن آمریکا مدعی شوند که برخی برنامههای دولت مخالف با هویت آنان است و هویت آنها را نادیده گرفته است.
تیلور می گوید دولت لیبرال نمی تواند بدون توجه به ایدههای لیبرالی اقدام به سیاستگذاری کند چرا که دستکم برای حفظ و بقای خود این جامعه لیبرالی، باید همسو و هم جهت با ایدههای لیبرالی باشد و نمیتوان کاملاً بیطرف بود. افزون بر این، اصل بیطرفی به شما معیارهایی نمی دهد که بتوانید در هر جا تصمیم بگیرید که چه بکنید و چه نکنید.
نقد: 1- انتقادی که به تیلور وارد است و در قالب این سئوال مطرح می شود، این است که بالاخره این تمسک و پایبندی به مفهوم خیر تا کجا باید ادامه یابد؟ او در پاسخ می گوید این پایبندی به مفهوم خیر باید تا آنجا سیطره داشته باشد که حقوق اساسی انسانها را در جامعه لیبرالی زیر سئوال نبرد.
این حقوق و اصول اساسی بر مبنای کدام طرز تفکر است و از دیدگاه چه کسانی مطرح شده است؟ مثلاً مفهوم آزادی باید دید که آزادی لیبرالی منظور است یا در نزد دیگران مطرح است. تیلور به این سئوال پاسخی نداده است.
2- همچنین رهیافت های تیلور بر زندگی اجتماعی غربی و اصول مبتنی بر آن تأکید دارد و مفاهیم کلیدی نقطه نظرات وی صرفاً با معادلات زندگی غربی انطباق داشته و قابل تطبیق با زندگی جوامع شرقی که مفاهیم بدیع انسان دوستی و استکمالگرایی بر آن متکی است، نمیباشد. تعریفی نیز که این نظریه از انحراف و تباهی اخلاقی ارائه می دهد، نیز تنها در چهارچوب تعابیر و استعاره های زندگی غربی استوار است.
3- ایراد مهمی که بر اندیشه های تیلور وارد است، ابهام آمیز و غیر مدون بودن معرفت شناسی وی است. باید خاطر نشان نمود که معرفت شناسی تیلور بر مفاهیم انتزاعی و مبهمی مبتنی است که رهیافتهای وی صرفاً به تبیین گفتاری آنها پرداخته است
و رویکردهای تیلور به نوعی جنبه موعظه گری و خطابه بر خود گرفته است که در کاربست عملی در زندگی اجتماعی، پاسخی ژرف به پیچیدگی های اخلاقی ارائه نمی دهد.
4- این نظریه بر زندگی اجتماعی و روابط جمعی بیش از حد متکی است و اعتبار و جایگاه چندانی به زندگی فردی و حریم خصوصی اخلاق فردی قائل نیست.
بیتردید بسیاری از مفاهیم ارزشمند چون هستی شناسی، ادراک معرفت روحانی و ارتباط با منشأ هستی را میتوان با ایمان قلبی دریافت نمود. نکته ای که از تیررس توجه تیلور مورد غفلت قرار گرفته است.
منابع:
1-حسینی بهشتی، علیرضا (1383)، جستارهایی در شناخت اندیشه سیاسی معاصر غرب؛ تهران: موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی.
2-لیبرالیسم و منتقدان آن، ترجمه احمد تدین، تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1374
3-C.Taylor. The poitics of Recognition in A. Gutmann (ed.) multiculturalism and the politics of recognition (Princeton: Princeton university press، 1992)
منبع: روزنامه رسالت ۱۳۹۰/۰۹/۱۲
نویسنده : رضا احمدیان راد
نظر شما