موضوع : پژوهش | مقاله

تاریخ فلسفه و موضوع آن

مجله  باب علم  شماره دوّم، سال اوّل، زمستان 1390 - بهار 1391 

نویسنده : علیرضالو، روح الله
چکیده:
متون مدون فلسفی مربوط به 5000 سال قبل از میلاد مسیح یعنی در زمان ارسطو و افلاطون می باشد. اولین کسی که به مفاهیم حقیقی و انتزاعی فرای محسوسات پی برد ارسطو است.

پس از او فلسفه رشد یافت و در یونان و اروپا گسترش و تکامل یافت. تا زمانی که حاکمیت مطلق توسط کلیسا بر اروپا سیطره نیافته بود سیر حکمت، سیر قابل توجهی بود و پس از آن باعث توقف سیر حکمت گردیده و تفکرات و مکاتبی چون سکولاریسم دینی، قبض و بسط شریعت، قرائات مختلف از دین شکل گرفت.

پس از آن بعد از گذشت مدتی این فلسفه مصطلح پس از مدتی به صورت تمام قد توسط بوعلی سینا وارد دنیای اسلام شد و پس از آن تطوراتی در تکمیل و تنقیح فلسفه صورت گرفت پس از آنکه فلسفه وارد اسلام شد پیرامون موضوع آن بحث های متعددی صورت گرفت که ما در این مقاله به نظر صدرالمتألهین و شروح آن پرداخته ایم.

پیدایش فلسفه در اروپا
فلسفه از لغت یونان «سوفی» به معنای حکمت گرفته شده است. در اینجا 2 قول وجود دارد:

1. سوفیسطها در یونان باستان می زیستند و وکیل دادگاه و معلم بودند به تدریج امر برای آنها مشتبه شد که حق، مطلق نیست بلکه نسبی است زیرا هر کسی که پول بیشتری به آنها بدهد

در عوض آنها در دادگاه از او دفاع کرده و اثبات می کنند که حق با اوست. کار به جایی رسید که سوفیسطها که اهل حکمت بودند ضد حکمت شدند و گفتند که هیچ حقیقتی وجود ندارد و بزرگان آنها من جمله گرگیاس و پرتوگیاس همه چیز را انکار کردند و گفتند که همه عالم خیال و حباب است.

در مقابل سوفیسطها، ارسطو و پیروان حکمت ارسطوئی (که در واقع حکمت مشاء بود) استدلال آنها را در هم کوبیدند و به خاطر اینکه به آنها بفهماند که حکمت، گوهر نایاب و با ارزشی است نام خود را فیلا سوفی یعنی دوستدار حکمت گذاشتند.

این از شدت تواضع جناب ارسطو بود که خود را دوستدار حکمت نامید، زیرا ایشان حکیم بودند و بساری او را پدر فلسفه می دانند زیرا او اولین کسی بود که فلسفه را تدوین نمود.

پس از او شاگرد به حق وی، افلاطون هر چند با مسائل بسیاری از حکمت ارسطوئی مخالف کرد، اما نوعی از فلسفه اشراق را پایه گذاری نمود. از این رهگذر فیلاسوفی به لغت فلسفه رسید و مسأله دامن گیر شد و اینگونه بود که حکمت به معنای مطلق ادراک شکل گرفت و مدون گردید.

2. حکمت در اروپا تا زمانی که حاکمیت مطلق کلیسا آغاز شد و قریب به 3 قرن نیز ادامه داشت سیر خوبی داشت و جزء دروس کلاسیک به شمار می رفت تا اینکه کلیسا مسأله دینی کردن علم را مطرح نمود،

یعنی علم عبارت از چیزی است که کلیسا آن را تأیید کند. اینگونه بود که کلیسا فجایع بسیاری را به بار آورد و در این مسیر بسیاری را کشته و عده دیگر را محاکمه نمود.

در اینجا بد نیست گذری کنیم به تئوری هایی که در غرب به وجود آمدند مانند سکولاریزم دینی، قبض و بسط شریعت، قرائات مختلف از دین و اشباه ذلک، همه این تئوری ها توسط دانشمندان غربی برای فرار از سلطه کلیسا ایجاد شد که البته بخش هایی از این تئوری ها به حق و درست بود و به طور کلی مسیحیت خواستگاه این نوع تئوری ها بود،

زیرا مسیحیت دینی اجمالی و کلی است که در یک سری اصول و معارف و بحث های اخلاقی خلاصه می شود. دین مسیحیت هرگز به اندازه اسلام، معارف و اخلاق و احکام و حدیث و فلسفه و کلام ندارد و به طور کلی با اسلام قابل مقایسه نیست. آنهایی که سعی نمودند تا این تئوری ها را از مسیحیت وارد مفاهیم اسلام کنند متأسفانه آشنایی با اسلام نداشتند.

بعد از حاکمیت کلیسا و تا قرن چهاردهم حکمت دوباره در اروپا شکل گرفت اما در این زمان رنسانس و انقلاب صنعتی چهره غرب را تقریبا از تمام لحاظ دگرگون ساخت.

اینجا بود که در غرب مکتبی ایجاد شد که آن نوع تفکر و آن مکتب هرگز اجازه نداد در غرب یک فلسفه قوی ای شکل بگیرد و آن، مکتب شک گرایی بود تحت عنوان پزیوتویسم. جامعه ای که مدتها تحت سیطره کلیسا قرار داشت به دنبال انقلاب صنعتی به یکبار انفجاری از درون برای آن حاصل شد،

این انفجار از یکی سو سیل شک گرایی را ایجاد نمود زیرا سالهای متمادی کلیسا مانع شده بود تا مردم به چیزی شک کنند و محاکمه امثال گالیله باعث شده بود تا افکار و آراء دانشمندان غربی بسته و محدود بماند اما به همراه انقلاب صنعتی فضا برای ارائه افکار و نظرات دانشمندان مهیا شد و این فضا به قدری به جامعه اروپا غالب گشت که فلسفه، مادر تمام علوم را در مقابل علم قرار دادند و بنیان فلسفه که تفکر و عقلانیت بود مورد حمله قرار گرفت و حتی با آمدن دکارت و کانت و دیگر فلاسفه بزرگ اروپا، هرگز حکمت سیر کاملی پیدا نکرد.

پیدایش فلسفه در دنیای اسلام:
اما حکمت در دنیای اسلام به معنای فلسفه به صورت آکادمیک در دوران امام باقر و امام صادق علیهما السلام شکل گرفت و اینگونه بود که مبارزه امام معصوم علیه السلام از میدان معرکه جهاد و قالب دعا به حوزه دانشگاه و منابر سخنرانی و وعظ انتقال یافت و دشمن نیز روش مبارزه خود را تغییر داد و مانند امروز شبیخون فرهنگی و تهاجم نرم را آغاز کرد.

حال این سوال پیش می​آید اولین کسانی که فلسفه را وارد دنیای اسلام کردند چه کسانی بودند؟ تاریخ روشنی در دست نیست اما جهت​گیری​ها و گرایش های معصومین علیه السلام نشان می​دهد که بحث های فلسفی به زمان ایشان بازمی گردد چه آنکه مباحثات امامان معصوم علیه السلام با عالمان ادیان دیگر از نوع همین مبارزه فرهنگی و علمی است.

از طرف دیگر عباسی ها فضا را برای ورود بحث های فلسفی باز گذاشتند تا اینکه در جریان اینکه آیا قرآن حادث است یا قدیم؟ بسیاری را گردن زدند.

بالاخره آن کسی که توانست فلسفه را با تمام قامت وارد دنیای اسلام کند ظاهرا شیخ الرئیس بو علی سینا (ره) است که ترجمه عمیقی بر آثار ارسطو نگاشت و حکمت یونان را به طور کامل وارد دنیای اسلام کرد.

بعد از ایشان شیخ اشراق (ره) و دیگران، فلسفه را در دنیای اسلام به تطور رو به بالا بردند تا اینکه صدرالمتألهین شیرازی (ره) حکمت متعالیه را به دنیا ارائه نمود که تا امروز 400 سال است فلسفه حول بیان آخوند ملاصدرا حرکت می کند. قوام حکمت صدرایی عبارت منسوب به اوست که فرموده است: «تبا للفلسفه التی تکون قوانینها مخالفا للکتاب و السنه» یعنی مرگ بر فلسفه ای که قوانین آن مخالف کتاب و سنت باشد.

آری فلسفه مزین شد به آیات قرآن و روایات ائمه معصومین علیهم السلام و همین امر باعث شد تا فلسفه اسلامی یک فلسفه غنی و قوی باشد، بر خلاف فلسفه غرب.

در این میان کسانی سعی در تخریب فلسفه اسلامی نمودند، من جمله امام محمد غزالی کتاب تهافت الفلاسفه را نوشت که برخی معتقدند کار او چندین قرن موجب عقب افتادگی فلسفه اسلامی شد و بعضی از فقها که بنا به دلایلی با فلسفه مخالف کردند و برخی آن را علم لاینفع و حرام دانستند.

نباید این نکته را فرموش کرد که رشد فلسفه وامدار متکلمین است زیرا هنگامی که در دنیای اسلامی بحث های عقلی آغاز شد در میان مسلمانان دو شعبه ایجاد شد.

1- کسانی که مدام مباحث عقلی را وارد دین می کردند و این عده معتزله اند تا جائی که گفتند خدای متعال هم تحت سیطره قوانین عقلی است.

2- در مقابل معتزله عده ای هستند که احساس مسئولیت کرده و این همه هجمه مباحث عقلی را در دین نگران کننده دانستند، چون می پنداشتند که اینگونه، کتاب و سنت از بین خواهد رفت، پس در کتاب و سنت جمود کردند تا جایی که منکر حسن و قبح عقلی شدند. این عده اشعری ها بودند.

3- اما شعبه سومی که باید به معتزله و اشاعره افزوده شوند متکلمین بودند که می گفتند کلام همان فلسفه است که جان مایه آن روایات اسلامی باشد.

در واقع می توان گفت متکلمین، کلام اسلامی را در مقابل فلسفه ایجاد کردند که در این باره حضرت امام خمینی (ره) می فرمودند: «کلام همان فلسفه مقدس​هاست. به عبارت دیگر متکلمین متودولوژی را تغییر دادند، یعنی متد فلسفه که عقلانیت بود را به آیات قرآن و روایات اسلامی (قول شارع) تغییر دادند.

پس این منتقدان بودند که به پیشرفت علوم کمک شایانی کردند. زیرا در مقابل نقد آنها استدلال آورده شد و همین امر موجب پیشرفت علوم گردید و این موضوع از ناحیه قول معروفی است که می گوید: «حیاه العلم بالنقد»

تعریف اصطلاحی فلسفه:
فلسفه به تعریف سقراط به طور کلی به معنای مجموعه ای از علوم عقلیگفته می شود که در مقابل علوم نقلی مانند نحو و فقه و اصول و تفسیر و. ... قرار دارد. پس فلسفه در کلام سقراط در مقابل نقل بوده و این تعریف در مقابل سوفیسطها به کار برده می شد. از نظر اقدمین فلسفه بر دو قسم است. 1- فلسفه نظری. 2- فلسفه عملی.

فلسفه نظری درباره اشیاء آنچنان که هست، بحث می کند چه آنکه در دعایی از رسول مکرم اسلام (ص) وارد است که می فرمودند: «الهم ارنی الاشیاء کما هی» و فلسفه عملی عبارت است از افعال انسان آنچنان که، باید باشد.

به عبارت دیگر فلسفه شامل هست​ها و نیست​ها و بایدها و نبایدها است. واضح است که فلسفه به این اصطلاح مجموعه وسیعی از علوم را دربر می گیرد. حکمت نظری عبارت است از الهیات، ریاضیات و طبیعیات.

الهیات را فلسفه اولی یا فلسفه علیا و ریاضیات را فلسفه و طبیعیات را فلسفه سفلی گفته اند.

این تقسیم بندی به خاطر ارزشمندی این علوم است، زیرا الهیات از الهی سخن می گوید و جنس الله از همه برتر است چه آنکه در قرآن کریم فرمود: «انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید» پس چون ما سوی الله فقیرند به فقر ذاتی و الله غنی است معلوم می شود که علم درباره غنی شرف دارد به علم درباره فقیر.

الهیات بر 2 قسم است: 1- الهیات بمعنی الاعم (امور عامه) که در آن از مطلق احکام عمومی وجود بحث می شود. 2- الهیات بمعنی الاخص همان فلسفه علیا و اولی است که شامل بخش های خاصی از مسائل و مباحث نظری می شود.

ریاضیات به حساب و هندسه و هیئت و موسیقی تقسیم می​شود. موضوع حساب کمیات منفصله است که جبر و ریاضیات گسسته و دیفرانسیل و مثلثات را شامل می شود.

موضوع هندسه کمیات متصله و موضوع هیئت، نجوم و موضوع موسیقی نوعی از علم ریاضیات است. طبیعیات عبارت از زمین شناسی، گیاه شناسی، حیوان شناسی و مشابه آن که قدما به آن سمع الکیان می گفتند.

فلسفه عملی بر 3 قسم است:1- اخلاق: که عبارت است از قواعد و ضوابطی که مربوط به شخص انسان است 2- تدبیر منزل که عبارت است از بایدها و نبایدهایی که انسان باید در امور خانواده رعایت کند. 3- سیاست مدن یعنی بایدها و نبایدهایی که انسان باید در جامعه رعایت کند.

موضوع فلسفه در دو حوزه مهم و وسیع خلاصه می شود: 1- متافیزیک که از آن به عنوان معرفت به شناسایی هستی تعبیر می​کنند و خود شامل دو بخش عمده است الف) هستی شناسی که به بحث از مطلق وجود یعنی عاری از هر قیدی می پردازد ب) شناخت شناسی یا نظریه معرفت که درباره امکان شناخت یا امکان شناخت عالم و ماهیت خود شناخت بحث می کند.

شناخت شناسی در حقیقت مدخل ما بعدالطبیعه است. متافیزیک در حوزه هستی شناسی دقیقا همین فلسفه اولیا است که موضوع آن وجود است عاری از هر قیدی و شناخت شناسی یعنی بستری ایجاد شد و غربی ها بسیار به آن پرداختند و آن بستر تجربه گرایی بود.

2- ارزش شناسی یا فلسفه ارزش ها که ماهیت آرمان ها یا ارزش های مطلق، یا خیر و زیبایی را مورد بحث قرار می​دهد به عقیده بیشتر فیلسوفان موضوعات عمده فلسفه به معنای کلاسیک آن، آن سه موضوع هستی​شناسی، شناخت شناسی و ارزش​شناسی است.

اگرچه برخی از فلاسفه معاصر با این نظریه موافق نیستند. هستی شناسی موضوع فلسفه علیا است و شناخت شناسی بستر فلسفه و ارزش شناسی حکمت عملی است و فلاسفه اسلامی و غربی در این قسمت با یکدیگر اختلاف دارند که هر کدام ارزش را، چیزی می​دانند.

مثلا مکتب لذت گرایی (اپیکوری) ارزش را لذت می داند و مکتب نفع الجمع ارزش را آن چیزی می داند که جمع از آن نفع می برد اما به نظر فلاسفه اسلامی ارزش چیز دیگری است.

آخوند ملاصدرا (ره) در اسفار چنین می فرماید: بدان که توصیف می کند انسان اشیائ را به واحد یا کثیر و یا به کلی یا جزئی و یا به کلی یا جزئی و یه بالفعل یا بالقوه بودن و اینکه شیء مساوی شیء دیگری هست یا نه و آیا متحرک است یا نه که بخشی از این تقسیمات را علم طبیعی متکفل آن است مثل اینکه آیا جسمی قابل حرکت است یا نه؟

علم طبیعی بدان می پردازد و برخی دیگر از تقسیمات را علم ریاضی متکفل مثل اینکه شیء کلی است یا جزئی اما علمی که پیرامون هستی و یا نیستی اشیاء و عوارض آن بحث می کند موضوع علم فلسفه است.

اما برخی به طور کلی انکار کرده اند که فلسفه موضوع دارد و گفته اند: فلسفه به مفهومی وجود ندارد که فی المثل ریاضیات با یک موضوع خاص خود وجود دارد، فلسفه را چنین موضوع خاصی نیست فلسفه صرفاً نامی است برای آنگونه کوشش هایی که در جهت توجیه یا توضیح مسائل مختلفی که هنوز ناپخته مانده اند به عمل می آید این نظریه درباره ماهیت فلسفه را نظریه تنه و شاخه می نامند.

بدین گونه قلمرو فلسفه با پیشرفت معرفت​های علمی، روبه محدود شدن می​گذارد و ما دیگر مسائلی را که می توان با آنها از طریق تجربه پاسخ دهیم مسائل فلسفی نمی دانیم.به عبارت دیگر می توان گفت آنچه را علم تجربی بدان راه ندارد مسأله فلسفی می دانیم.

اینگونه بود که غرب مسائل فلسفی را در مقابل مسائلی علمی قرار داد و این بیان به موضوع فلسفه نیز سرایت کرد تا جایی که گفتند: برای فلسفه موضوعی وجود ندارد و مسأله ای که علم در آن راهی نداشته باشد

مسأله فلسفی است یعنی مسأله خرافی و بی معنی است. پیشرفت غرب تا بدانجا رسید که حتی شأن خدا را نیز به حدی پایین بردند که الله موضوعی است که باید درباره آن در فلسفه بحث شود.

پس از آنکه بیانات نورانی و بلند صدرالمتألهین (ره) و شیخ الرئیس (ره) در بحث موضوع فلسفه مطرح شد لازم است تا به توضیح آن پرداخته و حاشیه ملاهادی سبزواری (ره) نیز بیان شود تا مسأله به طور کلی روش شود.

در اینجا شراح اسفار بیاناتی دارند که ابتدا قسمتی از بیان لطیف حضرت آیت الله جوادی آملی (ایده الله) را مطرح و سپس حاشیه حاجی سبزواری (ره) را نیز از نظر می گذارنیم.

آیت الله جوادی آملی در رحیق مختوم می فرمایند: در مباحث مقدماتی مرحله اولی ماهیت به حقیقت فلاسفه به معنای اخص که همان علم الهی یا علم کلی است مشخص شده، اینک پس از پاسخ به پرسش نخستین که سوال از چیستی فلسفه است به بحث از واقعیت و هستی فلسفه به عنوان علمی ممتاز از سایر علوم پرداخت می شود.

علوم مختلف طبیعی از قبیل گیاه شناسی، زمین شناسی، زیست شناسی و امثال آن به دلیل اینکه مشتمل بر مسائل و مباحثی هستند که درباره امور محسوس است با یاد گیری قابل تشخیص می باشند.

اثبات علوم ریاضی نیز از آن جهت که مسائل آن در افق نزدیک به آستانه حسی انسان است نیاز به تأمل و تحقیق ندارد و لیکن اثبات فلسفه به عنوان یک علم ممتاز از دیگر علوم نیازمند به کاوش و تحقیق است.

دلیلی که صدرالمتألهین (ره) برای اثبات هستی این علم اقامه می کند این است که موجوداتی مانند انسان را به سه دسته از اوصاف می توانیم متصف کنیم. دسته اول صفاتی مانند وحدت و کثرت و کلیت و جزئیت و بالفعل بودن و بالقوه بودن. دسته دوم صفاتی نظیر کوچکی و بزرگی و تساوی و امثال اینها و دسته سوم صفاتی از قبیل تحرک و سکون و حرارت و برودت.

ویژگی های محمول سوم این است که بر هیچ موجود غیر مادی ای قابل حمل نیست. خصوصیات محمول دسته دوم این است که تنها بر موجودی که دارای کمیت است حمل می شود و اما محمولات دسته اول برای حمل خود نیازمند به قیود ریاضی یا طبیعی نمی باشد یعنی هر موجودی از آن جهت که موجود است اعم از آنکه قید به قیود طبیعی یا ریاضی داشته باشد یا مجرد از آنها باشد می تواند در معرض عروض اینگونه از عوارض قرار بگیرد.

آنچه کمیت ندارد هرگز متصف به کوچکی و بزگی کمی نمی شود و آنچه ماده ندارد هرگز متصف به حرکت و سکون نمی گردد و حال اینکه برای اتصاف به وحدت و کثرت و کلیت و جزئیت هیچ یک از این قیود لازم نیست.

منظور از وحدت و کثرت در اینجا وحدت و کثرت عددی است که مختص به مبحث ریاضی است، نمی باشد زیرا وحدت و کثرت دارای اقسام فراوانی است که تنها برخی از اقسام آن مختص به کمیات می باشد و لیکن برخی از اقسام دیگر آن بر جمیع موجودات حتی بر واجب تعالی نیز حمل می شود.

علوم طبیعی هم با تمام تنوعی که دارند همگی به بحث از عوارضی می پردازند که در عروض خود نیازمند به ماده اند و علوم ریاضی از قبیل حساب و هندسه به بحث از عوارضی می پردازند که کمیت و عدد عهده دار پذیرش آنهاست و اما دسته اول از عوارض 3 گانه به دلیل اینکه هیچ یک از علوم مذکور عهده دار کاوش از آنها نیست و در علم دیگری ضرورتا به بحث گذارده می شوند.

این علم که با بحث پیرامون اصل واقعیت از دیگر علوم امتیاز می یابد همان فلسفه به معنای اخص است و در مقابل فلسفه به معنای اعم می باشد زیرا فلسفه به معنای اعم چنانچه محقق طوسی (ره) در مقدمه شرح منطق اشارات آورده است شامل علوم طبیعی و ریاضی می شود.

جناب حاجی سبزواری در تعلیقه خود بر اسفار چنین می فرمایند:

جسم طبیعی که در مسیر تغییر و دگرگونی واقع است هشت قسم دارد: قسم اول: جسم مطلق است که به نام سماع طبیعی یا سمع الکیان است که مراد از آن اول چیزی است که درباره طبیعیات می شنویم و عناوین مبادی آن در زمان و مکان و نهایت و حرکت و سکون و غیر اینها.

قسم دوم: جسم مقید است به اینکه بسیط است یا مطلق و آن علم سماء و العالم است و بدان احوال اجسام بسیط و حکمت و ساختار و ترکیب آنها دانسته می شود و یا شناخت جسم از حیثیتی که در آن انقلاب و دگرگونی واقع می شود که آن علم کون و فساد است و بدان چگونگی حاصل کردن و نتیجه گرفتن و چگونگی لطف الهی در بهره گیری از اجسام زمینی و از تابشهای آسمان در پدید آمدن آنها و حیات و باقی ماندن انواع و تباهی اشخاص انواع به واسطه حرکات آسمانی دانسته می شود.

و یا جسم مقید است به اینکه ترکیب می پذیرد یا به غیر مزاج تام و آن علم آثار علوی است که در آن از کائنات جو از ابر و باران و برف و رعد و برق و قوس و قزح و هاله و غیر اینها بحث می شود و یا با مزاج تام است بدون رشد و ادراک و آن علم معادن است و یا با رشد بدون ادراک است و آن علم نبات است و یا با ادراک است بدون تعقل و آن علم حیوان است و یا ادراک مع التعقل است و آن علم نفس است و برای هر یک از این علوم الهی و ریاضی و طبیعی فروع و شاخه های دیگری است که باید در کتب مربوطه فن خوانده شود....

نتیجه:
فلسفه از یونان آغاز شده و در اروپا گسترش یافت و در مدتی حاکمیت کلیسا باعث انحراف و توقف فلسفه گردید و این انحراف و جمود کلیسا باعث پدید آمدن نظریاتی مخالف علم و فلسفه شد که این تحجر کلیسا باعث رکود علم شد

پس از گذشت مدتی این فلسفه به دنیای اسلام راه یافت و علمای اسلام با توجه به فرامین و دستورات اهل بیت علیهم السلام و آموزه های وحیانی تعدیل گردید و تا حدودی در فلسفه مشاء و بعد از آن در فلسفه صدرایی و حکمت متعالیه سعی شد تطابق فلسفه را با آموزه های دینی به نمایش بگذارند و جواب عده ای که فلسفه را هر مسئله غیر علمی و تجربی و خرافی دانسته اند را به خوبی و روشنی بدهند.

منابع:
1- رحیق مختوم/ عبدالله جوادی آملی/انتشارات اسراء/1388هـ. ش.

2- اسفار اربعه /صدرالمتالهین شیرازی/ انتشارات اسوه/1420 ه.ق.

3 - تعلیقه ملا هادی سبزواری بر اسفار اربعه /انتشارات حکمت/1380 ه.ش.

4 - شرح منطق اشارات محقق طوسی/انتشارات صدرا/ 1387 ه.ش.

نظر شما